25ذیقعدة الحرام1433      

21     مهر      1391  

12    اکتبر      2012

بسم الله الرحمن الرحیم

 ادامه مطلب گذشته

     او مى‏گفت:

     در اينجا آن جلسه بهم خورد و آن چهار چيزى را كه آن شخص از هم جدا كرده بود، باز به هم متّصل شد. ولى من خدا را شكر كردم كه لطف الهى شامل حال من گرديده بود و روح و نفس و حقائقى را در اين باره شناخته و وجدان كرده بودم و حالت يقظه و بيدارى از خواب غفلت به من دست داده بود.

     من بعدها كه به آيات قرآن و روايات مراجعه كردم، به وضوح ديدم كه حقيقت غير از اين نبود.

    لذا بعد از آن روز تمام توجّهم را به آن دود سياهى كه وارد روحم شده بود داده بودم و مى‏خواستم به هر وسيله‏اى كه شده، كم‏كم او را از وجودم بيرونش كنم تا بتوانم سير الى اللّه را ادامه دهم و به وصل كامل برسم، ولى در اين بين متحيّر بودم كه از كجا شروع كنم و چگونه اين صفات رذيله را كه قلب و روحم را سياه كرده از خود بيرون نمايم، تا آنكه يك شب قرآن مى‏خواندم و از كلام الهى استمداد مى‏كردم كه به اين آيات رسيدم:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ* وَ لاتَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللّهَ فَاَنْسيهُمْ اَنْفُسَهُمْ اُولئِكَ هُمْ الْفاسِقُونَ* لايَسْتَوِى اَصْحابُ النّارِ وَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ* لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْانَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَهِ‏اللّهِ وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ* هُوَ اللّهُ الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ* هُوَاللّهُ الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ هُوَاللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ».

    اين آيات را چند مرتبه براى آنكه در آنها بهتر تدبّر كنم خواندم و از طرفى چون مى‏دانستم كه از «ائمّه‏ى اطهار» (سلام اللّه عليهم اجمعين) نقل شده كه هر كس هر آيه و سوره‏اى از قرآن را براى هر حاجتى كه دارد بخواند، حاجتش برآورده مى‏شود، من اين آيات را براى همين حاجت خواندم و از خدا خواستم كه مرا از اين تاريكيها و از اين سياهيها كه در روحم وارد شده نجات دهد.

     ناگاه باز همان حالت جدا شدن روح از بدن و جدا شدن آن سياهى از روحم به من دست داد، ولى اين دفعه كه پس از ماهها انتظارش را مى‏كشيدم، آن را به آسانى از دست ندادم و خودم آن سياهى را به آزمايشگاه بردم تا ببينم او چيست؟ و جنس اين رنگ سياه از چيست؟

     خوشبختانه در همان آزمايش اوّل تمام وجودش را شناختم و متوجّه شدم كه از چه راهى مى‏توانم آن را به كلّى از بين ببرم.

     وقتى او را آزمايش كردم، ديدم سر تا پايش جهل و نادانى است. بنابراين طبيعى بود كه جهل را مى‏توان با علم بر طرف كرد.

     توضيح آنكه آن سياهى كه در روح من بود در اثر بى‏توجّهى به مطالبى كه در عالم ارواح از مكتب اهل بيت (عليهم السّلام) ياد گرفته بودم و فراموشم شده بود، بوجود آمده بود. لذا نادانى و فراموشى جاى دانائى و علم را گرفته بود، بر همين اساس، شرارت جاى خير و كفر جاى ايمان را پر كرده بود.

     بنابراين اگر من مى‏توانستم ايمانم را محكم كنم، طبيعى بود كه كفر و كم‏كم شرارت را از خود بيرون كرده بودم و يك مقدار از آن سياهى را از روحم برطرف نموده بودم.

     و لذا باز به فكر چاره‏جوئى براى رفع اين تاريكى افتادم و مايل بودم هر چه زودتر بتوانم اين سياهى را از وجودم برطرف كنم، امّا نمى‏دانستم كه اين كار چقدر مشكل است، سالها طول كشيد و رياضتهاى زيادى كشيدم و من به وسائل مختلف متوسّل مى‏شدم.

     مثلاً گاهى دلائل علمى اثبات وجود خدا را مطالعه مى‏كردم و گاهى به آيات آفاق و انفس دقيق مى‏شدم و گاهى ساعتها در ريزه‏كاريهاى جهان آفرينش بخصوص در ارتباط با گياهان و حشرات و شعور حيوانى كه در آنها بود و كيفيّت خلقت آنها فكر مى‏كردم. اگر چه همه‏ى اينها در تقويت ايمانم مؤثّر بود، ولى دلم آرام نمى‏گرفت و پس از آن همه زحمت، تازه ايمان موقّتى پيدا كرده بودم، يعنى اين سياهى از اين به بعد كم و زياد مى‏شد، گاهى ايمانم قوّت پيدا مى‏كرد و دلم آرام مى‏گرفت و گاهى كفر و جهل سر تا پاى وجودم را احاطه مى‏كرد و تمام وجودم شرارت و بدى مى‏شد، بالأخره ايمان مستقرّى نداشتم و اين خود بيشتر از سابق اسباب زحمت شده بود، زيرا وقتى ايمانم از بين مى‏رفت نبودنش را بيشتر احساس مى‏كردم و بيشتر مرا در طوفان و ناراحتى قرار مى‏داد، امّا در عين حال خوشحال بودم كه براى ايمانم در دلم لانه‏اى ساخته‏ام و ايمان مانند كبوترى كه قدم در لانه‏ى تازه مى‏گذارد و هنوز به آن لانه عادت نكرده و بلكه چون در آن لانه جانوران موذى را مى‏بيند (كه منظورم همان سياهيها است) از اقامت در آن مى‏ترسد و فرار مى‏كند، مى‏باشد.

     پس بايد لانه‏ى دل را بررسى كنم و علّت عدم استقرار ايمان را در آن پيدا كنم تا شايد ايمانم در آن مستقر شود.

     امّا متأسّفانه وقتى به روحم، به نفسم، به خودم و به اصطلاح به لانه‏ى ايمانم مراجعه كردم، ديدم در آن جانوران زيادى بودند كه من آنها را براى تو اسم مى‏برم و حتما يا همه‏ى آنها و يا تعدادى از آنها در تو هست و به همين جهت ايمانت مستقر نيست و بايد آنها را از بين ببرى و هر يك به سهم خود در تشديد آن تاريكى و سياهى در روح، مؤثّر است.

     آنها عبارت بودند از:

«محبّت به دنيا، رياست‏طلبى، ظلم به همنوع، نفاق، ناسپاسى، بى‏مهرى نسبت به همنوع، عجله، كبر و عجب، سستى و نداشتن محبّت، شهرت‏طلبى، حقد و حسد، بخل، خيانت، بى‏حيائى، اسراف، حرص، طمع، قساوت، شهوترانى، نمّامى، پست‏طبعى، انتقام‏جوئى، كم‏صبرى، انكار و لجاجت، دروغ، فقر ذاتى در مقابل مردم و پست‏طبعى، دشمنى نسبت به مردم، تفاخر و نداشتن تواضع».

    البتّه همه‏ى اين صفات را من نداشتم، زيرا محيط زندگى و تربيت خانوادگى من خيلى از اين صفات را از من پاك كرده بود و يا بهتر بگويم،

نگذاشته بود كه آنها در من بوجود بيايد، ولى من خيلى از اينها را هم داشتم، بخصوص محبّت دنيا و شهرت و رياست‏طلبى كه تار و پود زندگى مرا به باد مى‏داد و همين صفات بود كه سياهى غليظى در روح من بوجود آورده بود. ولى به بركت خاندان عصمت (عليهم السّلام) و توسّل به آنها و كمك استادم شروع به پاكسازى روحم از اين آلودگيها كردم و بحمداللّه موفّق هم شدم.

    و به يارى خدا تجربيّات خودم را براى تو مى‏گويم تا تو هم انشاءاللّه موفّق شوى.[1]

 



[1] - در محضر، استاد سید حسن ابطحی، ج1، صص9-20.