اثبات اعجاز قرآن كريم با توجه به كتاب توضيح آيات قرآن كريم

16ربيع الاول1438

26    آذر    1395

16 دسامبر 2016

بسم الله الرحمن الرحيم

ميلاد مسعود آقا رسول اكرم صلي الله عليه و آله و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را به محضر مقدس مولاي انس و جان حضرت ولي عصر روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و شما بازديد كننده محترم تبريك عرض مي‌نمايم.

در محضر استاد آيت الله سيد حسن ابطحي

همان گونه كه در دو جلسه اعتقادت كه تاكنون خدمت بازديدكنندگان محترم تقديم گرديد، اهميت فوق العاده عقايد توسط استاد آيت الله ابطحي توضيح داده شد و ايشان پايه و اساس سعادت و تزكيه نفس را تصحيح دقيق و كامل مباحث اعتقادي مطرح نمودند و تأكيد داشتند كه براي داشتن اعتقادات صحيح ابتدا بايد بحث اعجاز قرآن كه در دو كتاب «دو مقاله» و «توضيح آيات قرآن كريم» آمده است را مورد توجه قرار داد و اعجاز قرآن را كاملا درك نمود تا بتوان قدم بلندي در راه كمالات برداشت، لذا تصميم گرفتم مبحث اعجاز قرآن را با توجه به كتاب ارزشمند «توضيح آيات قرآن كريم» به صورت خلاصه خدمت بازديدكنندگان محترم ارائه بدهم تا يك آشنايي كلي با اين مبحث بسيار مهم حاصل گردد.

پر واضح است كه آشنايي كامل با موضوع اعجاز قرآن و تسلط بر آن، با مطالعه دقيق و كامل كتاب مذكور حاصل خواهد شد.

اعجاز قرآن كريم

معني معجزه

به نظر من بهترين معنى معجزه همان چيزى است كه خداى تعالى در قرآن در آيات 23 سوره بقره و 38 سوره يونس و 13 سوره هود و آيه 88 سوره اسرى به آن اشاره فرموده و مى‏گويد:

اگر جنّ و انس پشت به پشت هم بدهند و بخواهند مانند اين قرآن را به كمك يكديگر بياورند، نمى‏توانند.

زيرا «معجزه» از عجز گرفته شده و عجز به معنى ناتوانى است. پس معجزه پديده‏اى است كه تمام عوامل طبيعى از ايجادش ناتوان باشند و عقل هر عاقلى اين چنين پديده‏اى را مربوط به طبيعت نداند.

...

بنابراين اگر جنّ و انس كه دو گروه عاقل و متفكّر عالم خلقت‏ اند نتوانند مثل قرآن را بياورند، به طريق اولى بقيّه موجودات عالم خلقت كه مادون اين دو نوع از مخلوقاتند و اهل علم و فكر و عقل نيستند، نمى‏ توانند كتابى مثل قرآن را بياورند.

فايده اثبات اعجاز قرآن

1. بيان يكي از دلائل محكم اثبات وجود خدا.

زيرا اگر ثابت شود كه هيچ نيروئى در عالم خلقت نمى‏تواند اين پديده را بوجود آورد و حال آنكه بوجود آمده، پس بايد معتقد شويم نيروى مافوق طبيعت كه دانا و حكيم است ... وجود دارد و آن قدرت دانا و توانا جز خداى تعالى نمى‏ تواند چيز ديگرى باشد.

2. اثبات رسالت رسول اكرم صلي الله عليه و آله.

زيرا معنى رسالت جز اين چيز ديگرى نيست. و همچنين ممكن نيست كه خداى تعالى يك چنين قدرت نمائى فوق‏العاده‏ اى را در اختيار كسى بگذارد كه او به دروغ ادّعاى رسالت كرده باشد.

3. حجيت محتوا و علوم قرآن مجيد به طور كلي.

زيرا وقتى اثبات شد كه قرآن از جانب خدا است پس بايد همه كلماتش حقيقت داشته باشد و طبعا باب علوم واقعى به روى ما باز خواهد شد و با توجّه به آنكه قرآن بيان كننده همه علوم و معارف و حقايق است طبعا ثروت علمى بى ‏نهايت خوبى نصيبمان شده و باب معارف قرآن مجيد از همين جا به روى ما باز مى‏شود.

     پس ملاحظه مى‏ فرمائيد كه با اثبات اعجاز قرآن سه مسأله مهمّ اعتقادى يعنى توحيد و نبوّت و حقّانيّت قرآن براى ما ثابت مى‏شود.

اثبات اعجاز قرآن

بعضى از مفسّرين در تفسير آيه شريفه 23 سوره بقره كه مى‏ فرمايد:

«وَ اِنْ كُنْتُمْ فى رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ».

اگر درباره نزول قرآن از جانب خدا بر «پيامبر» در شكّ هستيد يك سوره از مثل او بياوريد.

گفته ‏اند كه ضمير «مثله» (مثل او) هم ممكن است به «پيامبر اكرم»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله برگردد و هم ممكن است به قرآن برگردد و هم ممكن است به هر دوى آنها برگردد.

[يعني] اگر جنّ و انس پشت به پشت هم بدهند و بخواهند مثل قرآن را بياورند نمى‏ توانند، يعنى ضمير (مثله) به قرآن برگردد.

[و] هم ... اگر بخواهند مدّعى شوند كه يك سوره قرآن را روى جريان طبيعى از مثل پيامبرى كه درس نخوانده ... آورده شود، ممكن نخواهد بود و برخلاف طبيعت است.

پس قرآن از دو نظر معجزه است:

اول: از جهت خصوصيات آورنده آن.

دوم: از جهت محتواي آن.

زيرا در سوره يونس مى ‏فرمايد: «فَاْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ» (بدون مِنْ) كه در اينجا منظور سوره‏ اى از قرآن است.

اول

اعجاز قرآن از جهت خصوصيّاتى كه در آورنده آن بوده است

آنچه در اين مبحث مورد توجه است و اگر آن را ثابت كنيم، اعجاز قرآن ثابت مي‌شود، اثبات ادعاي رسول اكرم صلي الله عليه و آله مبني بر درس نخواندن و اينكه مطلبي را جز از خداي تعالي تعليم نگرفته‌اند، مي‌باشد.

اين موضوع احتياج به بحث‌هاي عميق علمي و فلسفي ندارد و با هفت مقدمه خيلي ساده اين مطلب را توضيح مي‌دهيم.

مقدمه اول:

شهر مكّه مثل امروز نمى ‏توانسته جاى بزرگى بوده باشد.

زيرا زندگى هر اجتماعى بخصوص در آن روزگار مربوط به مقدار آبى بوده كه در سرزمين محلّ زندگى آنان وجود داشته است.

و ترديدى نيست كه در آن زمان و حتّى امروز تنها آبى كه در مكّه وجود داشته و دارد يك حلقه چاهى بوده كه اسمش «چاه زمزم» است.

...

حتّى بعضى از دانشمندان زمين شناس معتقدند كه چاه زمزم هم از نظر زمين‏ شناسى غير عادّى حفر شده است.

«اين مقدّمه براى آن بود كه بگوئيم: جمعيّت مكّه در آن زمان خيلى زياد نبوده و بلكه نهايت از يكصد خانوار تجاوز نمى‏ كرده است.

زيرا اطراف اين مقدار از آب در آن اراضى سوزان بيشتر از اين جمعيّت، نمى‏ توانسته ‏اند زندگى كنند».

مقدمه دوم:

«پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله از معروفترين مردم مكّه بوده است،...

«اين مقدّمه براى آن بود كه بگوئيم: شكّى نيست كه اگر خانواده معروف و مشخّص در قريه‏اى كه حدودا صد خانوار بيشتر ندارد وجود داشته باشد، قطعا تمام اعمال و رفتار آنها كاملاً زير نظر اهل آن محل بوده و نمى‏ توانند كارهائى از قبيل مدرسه رفتن و مدارك علمى گرفتن خود و فرزندانشان را از اهل آن قريه بالاخص اقوام نزديكشان مخفى كنند».

مقدمه سوم:

در مكّه و بلكه در جزيره‏ العرب، مردم باسواد و متمدّنى وجود نداشته و بلكه داراى تعصّبات جاهلانه فوق ‏العاده زشتى هم بوده ‏اند.

حضرت «على بن ابي طالب»  عليه ‏السلام فرموده:

«وقتى كه خداى تعالى «پيغمبر اسلام» را مبعوث فرمود، حتّى يك نفر از عربها خواندن و نوشتن را نمى‏ دانست».

...

قرآن درباره آنها فرموده:

«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَكُمْ مِنْها»26 يعنى: شما مردم عرب لب گودى آتش جهل و بدبختى بسر مى‏ برديد، خدا شما را بوسيله بعثت «پيغمبر اكرم»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله نجات داد.

«اين مقدّمه را بخاطر اين جهت عنوان كرديم كه بگوئيم: «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله  نمى‏ توانسته از هر كسى سخنى ياد بگيرد و از مردم مكّه مطالب علمى قرآن را افواها بياموزد».

مقدمه چهارم:

اطراف مكّه در آن زمان شهر و يا قريه آبادى كه اوضاعش بهتر از مكّه باشد وجود نداشته و شهر «يثرب» كه آن روز و امروز آن را «مدينه» مى‏ نامند، متجاوز از چهارصد كيلومتر با مكّه فاصله داشته است و از شهر جدّه ‏در آن زمان اثرى نبوده ...

«اين مقدّمه را از اين جهت آورديم كه بگوئيم: «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله نمى‏ توانسته مخفى به شهرهاى نزديك براى تحصيل علم و دانش، دور از چشم اهل مكّه بخصوص اقوام و خويشاوندانش برود و آنچه مى‏ دانسته از آنها ياد بگيرد، زيرا شهر نزديكى وجود نداشته است».

مقدمه پنجم:

در آن زمان اگر كسى مى‏ خواست مسافرتى به شهرهاى ديگر بكند ناگزير بوده كه همراه با قافله و با همشهريان و آشنايان انجام دهد و به تنهائى به هيچ وجه مسافرت برايش امكان نداشت.

...

«اين مقدّمه را متذكّر شديم كه بگوئيم: «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله نمى‏ توانسته به شهرهاى دور بدون اطّلاع اهل محل برود و از علماء آنجا چيزى ياد بگيرد.

مقدمه ششم:

بدون ترديد وقتى «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله مبعوث شد و عبادت بتها را تحريم كرد، مردم مكّه حتّى اقوام بسيار نزديكش (مانند عموهايش) با او دشمن شدند و كمر قتلش را بستند و به حدّى با او سرسختانه عمل كردند كه منجر به حبس او در «شعب ابي طالب» واخراج و يا فرار او از مكّه به سوى مدينه گرديد و حتّى در مدينه هم او را راحت نگذاشتند و به سوى او مكرّر لشكر كشيدند و با او جنگ كردند.

...

...

«اين مقدّمه براى اين است كه كسى نگويد ممكن است «پيامبر اكرم»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله درس خوانده باشد و اهل محل و فاميلش آن را به نفع او مخفى كرده و اظهار نكرده باشند».

مقدمه هفتم:

قرآن در چند آيه تصريح كرده كه «پيامبر» درس نخوانده و كسى در مطالب علمى به او كمك نكرده و حتّى در مقام دفاع از او برآمده و كسانى را كه اين چنين نسبتى به آن حضرت مى‏دهند نادان و بى‏ اطّلاع و ظالم و كلامشان را باطل دانسته است.

در سوره عنكبوت  كه در مكّه نازل شده و آن حضرت آن سوره را در ميان همان مردم مكّه مطرح كرده، [در آيه 48] مى‏فرمايد:

«و نبودى كه قبل از اين كتابى خوانده باشى و نه خطّى با دستت نوشته باشى، زيرا اگر اين چنين بود آنهائى كه بر باطل بودند يعنى كفّار، در دين تو شكّ مى‏ كردند.»

...

كتاب «تاريخ عرب» جلد يك صفحه 154 مى‏گويد:

«محمّد»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله از كسى تعليم نگرفت، معذالك كتابى بر او نازل شد كه يك پنجم مردم جهان هنوز آن را جامع همه علوم و حكمت و حاوى جميع مطالب دينى مى‏‌دانند.

«[اين مقدمه براي اين است كه] بنابراين بدون ترديد «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله مدّعى درس نخواندن و تحصيل علم نكردن و از كسى كمك در تدوين قرآن نگرفتن بوده است».

نتيجه گفتار و مقدمات فوق

ادّعاى ما در اين فصل اين است كه «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله درس نخوانده و از كسى چيزى ياد نگرفته پس او وقتى كتابى با اين همه عظمت مى‏‌آورد حتما از جانب خدا است و محال است بتواند از جانب خود آن را تدوين كرده باشد، پس معجزه است و معجزه را نيروئى كه مافوق طبيعت است ايجاد كرده و آن خدا است.

[در اين قسمت نويسنده محترم جهت اثبات كامل موضوع گفتگويي با طرف هم صحبت خيالي انجام مي‌دهند كه به جهت اختصار و اينكه با دقت در مطالبي كه در بالا عنوان گرديد، جواب آنها بيان شده است، ما فقط به طرح سؤالات مي‌پردازيم و مطالعه جواب‌هاي آنها را به خوانندگان محترم واگذار مي‌نماييم].

ما گفتيم: او درس نخوانده است.

طرف هم صحبت ما مى‏‌گويد:

از كجا معلوم مى‏‌شود كه او درس نخوانده و از كسى چيزى ياد نگرفته است؟

ما مي‌گوييم: ...

او مى‏‌گويد: ممكن است «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله مرد با استعدادى بوده كه در ميان همان جمعيّت كم از هر كسى، جمله‌‏اى ياد گرفته و آنها را تدوين كرده و به صورت كتابى در آورده و به عنوان قرآن بدست مردم داده است.

ما مي‌گوييم: ...

او مى‏‌گويد: شايد «پيغمبر اسلام»  صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله در شهرهاى اطراف مكّه مى‏‌رفته و از دانشمندان آنها به طورى كه كسى از اهالى مكّه مطّلع نشود، درس مى‏‌گرفته و بر مى‏‌گشته است.

     ما مى‏ گوئيم: ...

او مى‏‌گويد: ممكن است «پيغمبر اسلام»  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله درس خوانده باشد ولى مردم مكّه كه اكثرا اقوام و خويشاوندان او بوده‏‌اند، بخاطر آنكه او را در اين دروغ رسوا نكرده باشند به كسى اظهار نكرده و نگفته‏‌اند كه او درس خوانده و اين مطلب را كاملاً مخفى نگاه داشته‌‏اند.

ما مى‏ گوئيم: ...

...

با اين مقدّمه عقل سليم گواه است كسى كه درس نخوانده و هميشه زيرنظر مردم كارهايش انجام مى‏‌شده و در محيط كوچكى مثل مكّه آن زمان با مردم بى‏‌سواد زندگى مى‏‌كرده و با صداى بلند در ميان دشمنان سرسختش مى‏‌گفته من درس نخوانده‌‏ام و آنها منتظر مشاهده كوچكترين نقطه ضعفى از او بوده‏‌اند كه او را بى‏‌دريغ بكوبند و مى‏‌بينيم كه آنان در اين خصوص به هيچ وجه عكس ‏العملى از خود نشان نداده‌‏اند، ثابت مى‏‌شود كه او اين قرآن را از جانب خداى تعالى آورده و خداى تعالى آن را فرو فرستاده و تدوينش كرده و به شخص «رسول اكرم»  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله به تنهائى و بدون ارتباط با خداى تعالى مربوط نمى‏‌شود.

اين بود اعجاز قرآن با توجّه به خصوصيّات آورنده آن، يعنى حضرت «رسول اكرم»  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله.

[مجددا تذكر داده مي‌شود كه جهت اطلاع كامل از مطالب فوق با خود كتاب «توضيح آيات قرآن كريم» دقيقا مطالعه شود].

چكيده مطالب اثبات اعجاز قرآن با توجه به خصوصيات آورنده آن:

1. كوچكي مكه.

2. معروفيت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در مكه و تحت نظر دقيق بودن از طرف مردم.

3. جهل بيش از حد مردم آن زمان و عدم امكان فراگيري علم از آنها.

4. فاصله زياد مكه آن زمان با آبادي‌هاي ديگر.

5. عدم امكان سفر به تنهايي.

6. دشمني سرسختانه مردم مكه حتي اقوام بسيار نزديك آن حضرت با ايشان.

7. تصريح و دفاع قرآن مبني بر درس نخواندن پيامبر و كمك نكردن كسي به ايشان در مطالب علمي.

اثبات اعجاز قرآن با توجه به محتواي آن، انشاء الله در پست‌هاي بعدي خدمت بازديدكنندگان محترم تقديم مي‌شود.

 

 

سؤالات اعتقادي؛ بحث وحدانيت خداي تعالي

9ربيع الاول1438

19   آذر    1395

9 دسامبر 2016

بسم الله الرحمن الرحيم

در محضر استاد آيت الله سيد حسن ابطحي

سؤالات جلسه دوم اعتقادات

1. اهميت قرآن و اثبات اعجاز آن را بيان فرماييد.

آنهايي كه مي‌‌خواهند توي مراحل تزكيه‌ي نفس باشند و ان‌شاءالله بتوانند كاملاً به حقيقت تزكيه‌ي نفس و پاكي دل برسند، بايد آنچه را كه در اعجاز قرآن [بيان كرده‌ام] -دو كتاب در اين جهت نوشته شده است [كه] بهتر و مهذّبش در كتاب «توضيح آيات قرآن» است- آن را خوب حفظ كنند، مقدّماتش را بدانند و كليدي است كه در هفته‌ي گذشته عرض كردم؛ خدا ثابت مي‌‌شود، رسالت رسول اكرم در اعجاز قرآن ثابت مي‌‌شود و حقايقي كه ما اگر ميلياردها سال و بلكه بي‌نهايت سال بمانيم، يك مطالبي است و حقايقي است كه همه‌ي آنها را اگر خدا توفيق داد و جزء مخلَصين شديم، بايد ياد بگيريم.

برخلاف فلسفه يا علوم بشري كه تا يك مدّتِ محدودي آن علم جا دارد كه انسان پيش برود؛ شما هر يك از علوم مادّي، علوم حتّي معنوي ولي بشري؛ اگر فكر كنيد مي‌‌بينيد تا يك حدّي انسان مي‌‌تواند پيش برود؛ ولي قرآن است كه چون وصل به وحي است، وصل به علم خداي بي‌نهايت است، در دنيا هر چه بتوانيد تعمّق كنيد باز به عمقش نرسيده‌ايد، اگر در عالم برزخ از اولياء خدا باشيد و تعمّق كنيد، باز به حقيقتش نرسيده‌ايد و در بهشت هم دستور است كه قرآن بخوانيد تا روح‌تان، فكرتان، غذاي روح‌تان؛ شما را رشد بدهد و به جايي برساند. مي‌‌بينيد كه تنها علمي است كه در دنيا، در برزخ، در بهشت كه ابدي است، براي انسان مطالبي توضيح مي‌‌دهد و حقايقي دارد كه دائماً انسان بايد به آن حقايق پي ببرد.  بسيار سطحي در اين دنيا [ما به حقايق قرآن مي‌رسيم]، چون دنيا كوچك است وآنقدر [انسان] نمي‌تواند پيش برود در حقايق قرآن، كه روايت دارد: هر حرفي از قرآن، هفتاد هزار معنا دارد و هفتاد هزار كه گفته‌اند، معني‌اش كثرت بي‌نهايت است و لذا، در دنيا كافي نيست كه ما حقيقت قرآن را كاملاً درك كنيم، در عالم برزخ هم همين‌طور و در بهشت هم دائماً قرآن بخوان و بالا برو و آنقدر كه انسان در بهشت عمر مي‌‌كند، در حقايق قرآن بايد فرو برود.

ان‌شاءالله هر كسي به اندازه‌ي ظرفش، به اندازه‌ي فهمش؛ چون در مجلس مجتهد داريم تا عوام بي‌سواد، ظرف‌هاي مختلف، ظروفي را دارند و گرفته‌اند و قرآن و آيات الهي مانند شير است كه  همه‌ي شما اگر خريدار شير باشيد، طبعاً به اندازه‌ي ظرفتان به شما داده مي‌‌شود و ان‌شاءالله كوشش كنيد علاوه بر آنچه كه من عرض مي‌‌كنم خودتان در اين آياتي كه در هفته تلاوت مي‌‌كنيد تدبّر كنيد و ان‌شاءالله به واقعيّتش و به حقيقتش خواهيد رسيد.

2. منظور از آيه «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ، إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»([1]) چيست؟

[يعني] توصيف همه‌ي شخصيّت‌ها و تمام اديان و تمام دانشمندان، همه‌ي توصيف‌ها، اگر بياوريم و بررسي كنيم، در مقابلش بايد گفت: «سُبْحَانَ اللَّهِ»، تنها توصيفي كه بسيار اهميّت دارد و خدا راضي است به آن توصيف، توصيفي است كه پيغمبراكرم و ائمّه‌ي اطهار فرموده باشند.

3. آيه «وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءًا إِنَّ الْإِنسَانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ» به چه نكته‌اي در ارتباط با معرفت خداي تعالي اشاره مي‌كند و اولين كار در توحيد و خداشناسي چيست؟

خداي تعالي به عنوان گِله از بندگانش يا به عنوان اين كه چرا اين‌گونه بندگانش خدا را توصيف مي‌‌كنند كه: «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»، مي‌‌فرمايد:

«وَجَعَلُوا لَهُ»، يعني قرار مي‌‌دهند براي خدا، «مِنْ عِبَادِهِ جُزْءًا»، از بندگانش، از مخلوقش، جزئي قرار مي‌‌دهند. طبعاً وقتي كه انسان براي چيزي جزئي قرار داد، بقيّه‌ي اجزاء هم حتماً جسم است و داراي اجزاي ديگر. اگر گفتيم مخلوق خدا عين ذات خدا است و معتقد شديم كه مخلوقي هست، براي خدا جز‌ء قرار داده‌ايم. اگر گفتيم كه مخلوق يك موجي است از درياي وجود مقدّس پروردگار و اين هم جزئي از اجزاء خدا است، مخلوق يك چيز و خالق يك چيز، اينجا جزئي براي خدا قرار داديم و خداي تعالي مي‌‌فرمايد: «إِنَّ الْإِنسَانَ»، انسان كفران‌كننده است، كافر است، به آنچه كه بايد معتقد باشد اعتقاد ندارد، كفور است و يك كفران آشكارايي دارد.

پس بنابراين ... اوّل كاري كه مي‌‌كنيم اين است كه خدا را داراي اجزاء ندانيم.

4. مجرد مطلق كيست و چه معنايي دارد؟

خداي تعالي مجرّد مطلق است. مجرّد آن چيزي است كه نه زمان دارد، نه مكان دارد، نه اجزاء دارد، بلكه يك وجودي است كه ما به هيچ وجه، ذات مقدّسش را نمي‌شناسيم. اوّل قدمي كه بايد برداريم اين است كه: «اِذَا بَلَغَ الْكَلامُ اِلَي اللهِ فَامْسِكُوا»([2]) وقتي كه سخن‌تان به ذات مقدّس پروردگار مي‌‌رسد [متوقف شويد و ادامه ندهيد] كه متأسفانه بعضي كلامشان به پروردگار رسيد و در ذات او فرو رفتند و به كفر منتهي شد ‌و «لايَزِيدُ اِلَّا تِيهَا»[3]؛ جز گمراهي چيزي بر انسان افزوده نمي‌شود؛ انسان وقتي به ذات خدا رسيد، ذات خدا چيست؟ كجا است؟ ـ كه همين كلمات هم نبايد گفته شود ـ وقتي كه به ذات خدا رسيد، سخن‌تان را تمام كنيد، حرف نزنيد.

5. علّت اينكه دستور داده‌اند در ذات خدا صحبت نكنيد، چيست؟

اين است كه ما هر چيزي را مي‌‌خواهيم بشناسيم بايد نمونه‌اش را با حواس ظاهري‌مان ديده باشيم يا لااقل عقل‌مان بر آن احاطه پيدا كند و چون نه عقل بر ذات مقدّس پروردگار احاطه مي‌‌كند و نه با حواس ظاهري چيزي كه نمونه‌ي ذات مقدّس پروردگار باشد ديده‌ايم، لذا ما نمي‌توانيم سخن از ذات مقدس پروردگار به زبان جاري كنيم؛ امّا در صفات خدا چرا.

6. اوّل سخني كه رسول‌اكرم صلي الله عليه و آله بعد از بعثت فرمود، چه بود؟

اوّل سخني كه رسول‌اكرم بعد از بعثت فرمود، نفرمود كه بياييد ذات خدا را بشناسيد، ذات خدا را ببينيد، حتي به خدا، بياييد معتقد باشيد، اين را هم نفرمود؛ فرمود بياييد بگوييد: «لااِلَهَ اِلَّا اللهُ» تا رستگار شويد.

اوّل بحثي كه درباره‌ي خدا و در معرفت خدا بايد شما ياد بگيرد اين است كه خدا يكي است؛ «لااِلَهَ اِلَّا اللهُ».[4]

7. درباره حقيقت «لااِلَهَ اِلَّا اللهُ» توضيح بفرماييد و نمونه‌هايي از وحدانيت خداي تعالي را در عالم هستي بيان فرماييد.

«لااِلَهَ اِلَّا اللهُ» يعني يك خدا داريد، يك حقيقت است، يك علم است، يك قدرت است كه نظم عجيب عالَم را به وجود آورده است. اين عالم با اين عظمت، اين ستاره‌ها و اين كهكشان‌ها و اين افلاك، دائماً در حركتند بدون اينكه كه كوچكترين برخوردي با يكديگر داشته باشند، بدون اينكه بي‌نظمي مختصري داشته باشند. در وجود خودتان نگاه كنيد، اين بدن شما آنچنان ساخته شده كه همه‌چيزش منظّم حتّي نقش سر انگشتانتان. اگر تمام مردم دنيا را شما در صف كنيد، نقش سر انگشتان شما با نقش سر انگشتان همه متفاوت است. لذا اين دليل است بر وحدانيّت خدا.

ببينيد يك مثالي برايتان مي‌‌زنم تا مسأله كاملاً روشن بشود؛ اگر يك در و پنجره‌اي شما داشته باشيد، در را يك نفر ديگر درست كرده باشد و پنجره و جاي پنجره را بنّاي ديگري، اگر اين دو با هم دقيق در آمد و حتّي يك ميليمتر با هم جدايي نداشت، شما مي‌‌گوييد: "ولو اينكه دو نفر اين پنجره را و اين در را درست كرده‌اند، امّا يك فكر داشته‌اند، يك تعهّد داشته‌اند، باطنشان يك مصلحت‌انديشي در كار بوده؛ يعني اگر اين دو نفر بدن اين دو نفر را از وسط برداريد، يك مصلحت‌انديشي در كار باقي مي‌‌ماند و آن اينكه بايد اين پنجره و اين دَر، در اين سانتيمتر باشد. اين مثال خيلي روشن است. خداي تعالي در تمام عالَم هستي اين كار را كرده و همين‌ كه منظّم است، همين كه كارها روي حساب صحيحي انجام مي‌شود، دليل بر وحدانيّت خدا است. خدا كه بدن ندارد پس يك مصلحت‌انديشي، يك فكر، كه البته كلمه‌ي مصلحت‌انديشي و فكر درباره‌ي ذات مقدّس پروردگار غلط است؛ يك علم، يك دانش، يك به اصطلاح چيزي كه مصالح را مي‌‌داند اين باقي مي‌‌ماند. شما اگر مي‌‌بينيد خورشيد در جاي خودش در حركت است، ماه در جاي خود، تمام باصطلاح منظومه‌ي شمسي، ميلياردها سال است دارد مي‌‌چرخد و هيچ به هم نخورده، هيچ يك از اينها از نظم خودش خارج نشده؛ از اين مي‌‌فهميد كه يك علم و يك قدرت در كار است كه اينها را مي‌‌چرخاند.

آيه «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»([5]) چگونه وحدانيت خداي تعالي را ثابت مي‌كند؟

اگر در عالَم، در آسمان و زمين، خداياني غير از خداي واحد يكتا مي‌‌بود، آسمان و زمين فاسد مي‌‌شد، «لَفَسَدَتَا»؛ آسمان و زمين به هم مي‌‌خوردند. آسمان و زمين چون دو فكر، دو علم، دو قدرت كنار يكديگر كار مي‌‌كردند و طبعاً وقتي كه وحدت نداشته باشند اختلاف دارند و طبعاً اختلافشان در آسمان و زمين ظاهر مي‌‌شد و فاسد مي‌‌شد.

8. آيا آيات الهي بيشتر وجود خدا را ثابت مي‌كنند يا وحدانيت ذات مقدس او را؟

يكي مي‌‌گفت كه چرا گفته‌اند: «وَ فِي كُلِّ شَيْ‌ءٍ لَهُ آيَةٌ       تَدُلُّ عَلَي أَنَّهُ وَاحِدو»؛ [يعني: درهر چيزي براي خدا نشانه‌اي وجود دارد كه دلالت مي‌كند كه او واحد است]، بايد بگويند كه خدا را اين نشانه‌ها ثابت مي‌‌كند. ولي نه؛ علاوه بر اثبات وجود خدا، بيشتر از همه آيتيّت هر چيزي، وحدانيّت ذات مقدّس پروردگار را اثبات مي‌‌كند.

پس بنابراين خداي تعالي واحد است و دليلش هم اين است كه همه‌ي چيزها با هم هماهنگ است، حتّي دقيق‌تر از در و پنجره كه مثال زدم، بلكه شما شنيده‌ايد و مي‌‌دانيد و در تقاويم حتّي نوشته‌اند: "كسوف و خسوف"، تا سيصد سال ديگر مي‌توانند اين را تعيين كنند. ببينيد چقدر عالم منظّم است؟! يعني تا سيصد سال ديگر مي‌‌توانند بگويند چه دقيقه‌اي، چه ثانيه‌اي، اين كره مي‌‌آيد در مقابل آن كره واقع مي‌‌شود و نمي‌گذارد نور آن كره به كره‌ي بعدي برسد. نظم را ببينيد. يا همان نشانه‌اي كه عرض كردم، آخر ما مي‌‌خواهيم از قرآن خارج نشويم.

«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ»، شما در آفاق نگاه كنيد، آسمان‌ها را نگاه كنيد، زمين ‌را نگاه كنيد، تمام كهكشان‌ها را نگاه كنيد، اين‌ها همه‌نشانه‌ي وحدانيّت خدا است و نشانه‌ي خدا است.

9. بدن انسان چگونه بر وحدانيت خداي تعالي دلالت مي‌كند؟

«وَفِي أَنْفُسِكِمْ»([6]) راه دوري نمي‌خواهد برويد، در باطن‌تان، در قلب‌تان، در ريه‌هاتان؛ شايد مشكل باشد، كار متخصّصين باشد كه چقدر منظّم است. حتّي صورتتان كه تمام قطعات صورت شما آيتيّت دارد و با هيچ فردي از افراد بشر كه الان بيشتر از شش ميليارد جمعيّتند، تطبيق نمي‌كند. در عين حال، صورتتان را هم مشكل است شما پيدا كنيد، سر انگشتان، يعني در بدنتان نزديك‌تر از سر انگشتان براي نگاه كردن چيزي نيست. من كه روي منبر نشسته‌ام مي‌‌توانم سر انگشتانم را نگاه كنم، شما هم كه آنجا نشسته‌ايد مي‌‌توانيد سر انگشتان را نگاه كنيد. همه مي‌توانيم. همين الان هر كجا در هر جايي كه باشيم خيلي ساده هست، كسي هم اعتراض نمي‌كند كه چرا سر انگشتانت را نگاه مي‌كني؟ اگر يك مثلاً آيينه‌ا‌ي تو مجلس الان من بردارم صورتم را نگاه كنم، شما مي‌‌گوييد: "چرا صورتش را نگاه كرد؟" اگر شما نگاه كنيد توي مجلس، مي‌‌گوييم: "چرا اين كار را مي‌‌كني؟" اما سرانگشتان، من الان چند دفعه نگاه كردم، شماها هم گاهي مي‌‌توانيد نگاه كنيد، خيلي مسأله واضح است؛ همين سرانگشتان، خداي تعالي مي‌‌فرمايد كه: «لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ، أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ، بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُسَوِّيَ بَنَانَهُ»([7]) خدا قادر است كه روز قيامت اين نقش سر انگشتان شما را هم تنظيم كند. اين نقش سرانگشتان چه آيتيّتي دارد؟ شما اگر انگشتان‌تان را بزنيد توي مركّب و بعد روي يك كاغذ سفيدي بگذاريد، اين را برداريد، با سر انگشتان شش ميليارد جمعيّت بخواهيد تطبيقش بدهيد، دومي پيدا نمي‌كنيد كه مساوي با نقش سرانگشتان شما باشد. نه آنچه كه الان هستند، ميلياردها جمعيّتي كه از دنيا رفته‌اند، ميلياردها جمعيّتي كه بعداً خواهند آمد، اين نقش سر انگشتان  شما با آنها مساوي نيست. من به يك دانشمند متخصّص اين فن صحبت مي‌‌كردم، مي‌‌گفتم: "آنهايي كه از دنيا رفته‌اند و آنهايي كه بعداً خواهند آمد چرا؟" گفت: "براي اينكه ممكن است يك دزد عمر زيادي بكند، يك جواني مثلاً بعد از دزدي او حتي متولّد شده باشد و نقش سرانگشتانش با نقش سر انگشتان اين مساوي باشد ما مي‌‌رويم او را مي‌‌گيريم نه اين را. اگر آمد و سر انگشتان يك انسان با ديگري مطابق بود، تمام علم انگشت‌نگاري بهم مي‌‌خورد، ديگر بايد آن را كنار گذاشت، نتيجه ندارد، حجيّت ندارد. الان برايش حجيّتي قايلند كه از امضاي انسان حجيّتش بيشتر است؛ در بعضي از جاها هست. يك جايي من را مي‌‌خواستند  انگشت‌نگاري كنند در زمان رژيم گذشته، من گفتم: سواد دارم، امضا مي‌‌كنم. گفتند: نه. مي‌‌دانيم سواد داري، ولي انگشت، نقش سر انگشت، اثرش بيشتر است. الان شماها هم هر كدام كه هر چه هم سواد داشته باشيد، باز هم بعضي از جاها اين استفاده را دارند و آن قدر حسّاس خداي تعالي در شكم مادر كه بوديد، يعني يك قدرتي و يك نيروي علمي، يك قدرت و علمي تمام نقش سرانگشتان را در علمش سپرده و الان كه مي‌‌خواهد اين يك بچّه را در رحم خلق كند، بايد حتماً جوري خلق كند كه با همه‌ي آنها مخالف باشد. خيلي ساده است.

يكي از دانشمندان به نام «كرسي موريس» كه يك دانشمند آلماني است يك كتابي دارد، به نام «راز آفرينش»، در اثبات خداشناسي است ظاهراً، در آنجا مي‌‌نويسد كه اگر شما ده ورق، يك كتاب ده ورقي، يك مجلّه‌ي چهل ورقي اينها را در مقابل يك كور بگذاريد، بگوييد: صحافي كن، اين دستش كه مي‌‌رود صفحه‌ي اوّل را بخواهد بردارد، اگر [كتاب يا مجله] چهل صفحه‌اي باشد، از چهل احتمال يك احتمال است كه صفحه‌ي اوّل را اول بردارد، چون احتمال دارد صفحه‌ي دوّم را بردارد، احتمال دارد صحفه‌ي سوم را همين طور. و در دفعه دوّم اگر بخواهد يك كتاب مثلاً صد صفحه‌اي، صفحه‌ي دوّم را پشت سر صفحه‌ي اوّل بردارد، از ده هزار احتمال يك احتمال داردكه پشت سر هم باشد. كم‌كم تا صفحه‌ي دهم آن قدر احتمال ضعيف مي‌‌شود كه يك كوري كه هيچ احساسي از هيچ جهت ديگري نداشته باشد، آشنايي ديگري نداشته باشد، بخواهد صفحه‌ي اوّل را اوّل، صفحه‌ي دوّم را دوّم، صفحه‌ي سوّم (را سوّم) تا ده صفحه پشت سر هم بردارد، شما مي‌‌گوييد: «محال است اين كور بي دليل اين كار را كرده باشد». ده صفحه كتاب را مي‌‌خواهد صحافي كند. احتمالات آنقدر ضعيف مي‌‌شود كه هيچ كس باور نمي‌كند. حالا يك دانه‌ي اوّل را چرا، خوب حالا دستش رفته و بالاخره مي‌خواهد دهم را بردارد، اول را برداشته، اما پشت سر او، صفحه‌ي دوّم را بردارد، پشت سر او، صفحه‌ي سوّم را بردارد [شما محال مي‌دانيد]. ده صفحه‌كتاب را شما محال مي‌دانيد كه بدون حساب، بدون علم، بدون قدرت، پشت سر هم [مرتب] شده باشد، آن وقت شش ميليارد صفحه، همه‌ي صفحات غير از صفحه‌ي اوّل، هر صفحه غير از صفحه دوّم، اين جوري تنظيم كرده، اينجا نمي‌گوييد كه يك ناظمي در كار بوده؟ نمي‌خواهيد بگوييد: يك خدايي دست در كار بوده، يك واحدي كه اسمش «ذات مقدّس پروردگار» است، با علم و دانشش اين كار را كرده و سختمان است؟!

10. علّت اينكه خدا تعالي را نمي‌بينيم و سختمان است كه نظم عجيب عالم را از جانب او بدانيم، چيست؟

علّتش اين است كه ما با اين چشم محدودمان كه وابسته شديدي به اين چشم و اين گوش و اين زبانيم و هر چه داريم مي‌‌خواهيم در همين راه قرار بدهيم، نمي‌بينيم خدا را، نمي‌بينيم. شما يك اتوبوس مي‌‌بينيد دارد راه مي‌‌رود، چون راننده‌اش را نمي‌بينيد بگوييد: راننده ندارد، عقل‌تان كجا رفته؟ اتوبوسي كه دارد توي جادّه با اين سرعت مي‌‌رود، تمام علائم راهنمايي و رانندگي را هم رعايت مي‌‌كند، شما مي‌‌توانيد از كنار بگوييد كه چون من نمي‌بينيم راننده را، چون ناظم عالم را من مشاهده نمي‌كنم آن هم با اين چشم محدودم، پس وجود ندارد يا از او غافل باشيم؟! غفلت هم مثل باور نداشتن است. خداي‌نكرده كارهاي خلاف هم، بدتر از باور نداشتن است.

11. چرا كارهاي خلاف بدتر از باور نداشتن ذات مقدس پروردگار است؟

[زيرا] كسي كه [خدا را] باور ندارد، هر كاري كرد در مقابل ذات مقدّس پروردگار، خوب خدايي را قبول ندارد كه خودش را مجرم بداند؛ امّا آن كسي كه خدا را قبول دارد، مسلمان است و با چشم حقيقي‌اش مي‌‌بينيد، ولي با چشم ظاهرش نمي‌بينيد، كار خلاف بكند؟! گناه بكند؟! معصيت بكند؟! دروغ بگويد؟!

12. چگونه مي‌توان خداي تعالي را ديد؟

خداي تعالي همه جا هست. از كثرت ظهور ديده نمي‌شود. يك مثال خوبي -ولو اينكه به قول آن شاعر مي‌‌گويد: "خاك بر فرق من و تمثيل من،" حالا براي اين جهت كه ما چرا نمي‌بينيم و حال آنكه: «هُوَ اَقْرَبُ اِلَيْكَ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»([8]) بد نيست- مرحوم فيض كاشاني مي‌‌زند، مي‌‌گويد: ماهي‌ها يك روزي جمع شدند با همديگر گفتند: ديگران مي‌‌گويند حيات ماهي به آب است، اين آب كجا است كه ما او را نديده‌ايم؟! آب كجا است؟! يكي از اينها گفت: «در فلان اقيانوس يك ماهي پيري هست او آب را ديده». همه‌شان حركت كردند رفتند پيش او. او گفت: "شما غير آب به من نشان بدهيد كه بر شما احاطه داشته باشد، تا من آب را به شما نشان بدهم. سرت را از دريا بياور بيرون، ببين آب چيست؟ حالا بايد سرش را فرو كند تو دريا تا آب را ببيند، امّا آنجا آب را نمي‌بيند.

وحدانيّت خدا و اثبات وجود خدا اينچنين است. الان شما اين دست‌تان دارد حركت مي‌‌كند، اين حول و قوّه را از كجا آوردي؟ مال تو هست؟ نگهش دار. مال تو هست؟ دستت درد گرفت، نگذار درد بگيرد. مال تو هست؟ بعد از مردنت حركت بده. مال تو نيست. پس مال كيست؟ مال خدا است. اين حركات شما، اين ديدن شما، اين شنيدن شما، اين‌ها همه مال خدا است و بايد مرتّب بايد گفت: «لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ». همه‌ي اين‌ها مال خدا است. خداي تعالي است كه همه‌ي ما را اداره مي‌‌كند.

شما يك انساني كه در راه دارد مي‌‌رود، دارد حركت مي‌‌كند، مي‌‌گوييد كه اين آدم بيدار است، زنده است، روح او را مگر ديده‌ايد كه زنده است يا بيدار است؟ اگر همين الان بميرد يا همين الان او خواب باشد، شما زنده بودن او را، خواب نبودن او را آيا مشاهده مي‌‌كنيد؟ چه فرقي دارد شخصي كه خواب است با شخصي كه بيدار است؟ چه فرقي مي‌‌كند شخصي كه مرده است و شخصي كه زنده است؟ چيست؟ از نظر چشم و ابرو كه فرقي نكرده، از نظر قيافه كه فرقي نكرده، شما مي‌گوييد: «اين روح دارد، آن روح ندارد».

عالَم هستي با اين حركت، زمستان زمين مي‌‌ميرد، تابستان زنده مي‌‌شود، اين گلها، اين برگها از درخت‌ها بيرون مي‌‌آيد، اين حركتي كه مشاهده مي‌‌كنيد، چرا نمي‌گوييد: در اين اجسامي كه بايد بي‌حركت باشد، در اين اجسام، يك قدرت و يك علمي است؟ علم هست به خاطر اين كه همه‌ي اشياء طبق مصالح صحيح دارند حركت مي‌‌كنند و قدرت هست كه هر چيزي را كه مصلحت باشد خدا و آن نيرو خلقش مي‌‌كند.

13. معناي اينكه خدا به ما از رگ گردن نزديك‌تر است، چيست؟

نزديك‌ترين موجودات به شما خدا است. يك كسي از من پرسيد كه چرا «هُوَ اَقْرَبُ اِلَيَّ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»([9])، از خودم به خودم، اين معنايش چيست، از خودم به خودم خدا نزديك‌تر است؟ گفتم: الان رگ‌هاي قلب تو، رگ گردن تو، تو نمي‌تواني بفهمي كه در داخلش چه مي‌‌گذرد؟ از رگ‌هاي گردن و از رگ‌هاي قلب، شما اطّلاع نداريد ولي خدا اطلاع دارد؛ «هُوَ اَقْرَبُ اِلَيْكَ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»([10]). علم خدا كه عين ذات خدا است، توي رگ‌هاي تو وارد است و مي‌‌داند و تو نمي‌داني، چرا؟

به خاطر اينكه تو با اين چشم بايد ببيني، اگر يك وقت هم عكس‌برداري از قلب مي‌‌كنند با دستگاههاي مختلف، آنچنان نزديكش مي‌‌كنند كه به چشم‌شان نزديك بشود. امّا يك وقت مي‌‌بينيد امام‌تان، حضرت بقيةالله ارواحنافداه، يا ائمّه‌ي ديگر، يا پيغمبراكرم، به شما نگاه مي‌‌كند، مي‌‌گويد: رگ قلب تو ـ چون علم هر چيزي در نزد امام‌تان هم هست ـ اين رگ قلب تو دارد مي‌گيرد، مواظب خودت باش.

خدا رحمت كند مرحوم حاج ملاّآقاجان، در بازار زنجان داشت راه مي‌رفت، فرموده بود كه: مرگم دارد مي‌آيد سراغ من. يك چند قدم برداشت، يك سكويي بود آنجا دراز كشيد فوت كرد. بعضي از اولياء خدا هم از رگهاي قلب خودشان لابد اطّلاع بايد داشته باشند و الاّ ايشان سكته كرد؛ كسالتي نداشت كه بگوييم اين مثلاً طبق آن كسالت اطبّا گفتند: "فلان وقت مي‌‌ميري." حتّي اطباي خيلي قوي، اطبّاي بسيار قدرتمند، اعلام مي‌‌كنند كه شما چند روز ديگر مي‌‌ميريد و حال اينكه سال‌ها بعد از آن زنده مي‌‌مانيد. اين معناي احاطه‌ي علمي پروردگار است به شما.

14. توجه و ارتباط ما به خداي تعالي چگونه بايد باشد؟

شما هيچ‌وقت تنها نيستيد، توي اتاق تنها نشسته‌ايد با همين خدايي كه: «اَقْرَبُ اِلَيْكَ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»، حرف بزن. عادت كن به حرف زدن و انس با پروردگارت. اين خداي واحد، اين خداي يكتا، اين خداي فرد، اين را بدانيد «لايَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ»([11])، خداي تعالي با تو كه دارد صحبت مي‌‌كند، مثل اينكه در تمام عالم هستي يك موجود را خلق كرده، و آن هم تويي و همه‌ي كارش هم فقط اداره تو است. اين معناي «لايَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ»است؛ توي صف نمي‌خواهد بايستي تا نوبت بشود و با او حرف بزني.

وحدانيّت الهي، اين صفات حميده‌ي الهي، اين احاطه‌ي الهي، ايجاب مي‌‌كند كه تو هر چه دور و برت خلوت‌تر باشد، هر چه اطرافت كمتر انساني باشد كه حواست را پرت كند، بهتر مي‌‌تواني با او حرف بزني.

اين مطلب را هم با خودتان تمرين كنيد، صحبت كنيد، حرف بزنيد، نزديك بودن خدا، وحدانيّت خدا، اين كه دور و بر ذات خدا؛ يعني تفكّر در ذات خدا نبايد داشته باشيد، چرا نبايد تفكّر در ذات الهي بكنيد؟ اينها را با خودتان در ظرف يك هفته حرف بزنيد، صحبت بكنيد، با خودتان ان‌شاءالله تلقين كنيد تا به اين مطلب برسيد.

15. درباره ارتباط حضرت سيد الشهداء عليه السلام با خداي تعالي در روز عاشورا مقداري توضيح بفرمائيد تا بتوانيم آن را الگوي خودمان در ارتباط با خداي تعالي قرار دهيم.

شايد سخت‌ترين جايي كه يك انسان به فكر خودش بايد باشد، جايي است كه يك جراحتي بر بدن وارد شده باشد و مي‌‌خواهد اين جراحت هر طوري هست، دردش را كاهش بدهد، ناراحتي‌اش را از بين ببرد، ولي مي‌‌بينيم حضرت ابي‌عبدالله الحسين در ميان گودي قتلگاه افتاده است -من نمي‌خواهم حرف‌هاي روضه‌خوان‌ها و اهل منبر را براي‌تان تكرار كنم، يك مطلب عقلي است- در جنگي كه سي‌هزار جمعيّت يك طرف واقع شده‌اند، حضرت ابي‌عبدالله الحسين يك طرف، و به خصوص بعد از آنكه تيري به قلب نازنينش خورده و از روي اسب به روي زمين افتاده، مي‌‌دانيد چقدر جراحت به اين وجود مقدّس وارد مي‌‌شود؟ از آن طرف، لب‌هاي مباركش تشنه است، حتّي در روايت دارد كه آنقدر تشنه بود حضرت ابي‌عبدالله كه آسمان را مثل دود مي‌‌ديد. در عين حال، راوي مي‌‌گويد: آمدم ببينيم سخن ابي‌عبدالله الحسين چيست؟ ديدم مي‌‌فرمايد: «رِضًا بِرِضَائِكَ، تَسْلِيمًا لِأَمْرِكَ، لامَعْبُودَ سِوَاكَ»، با خدا مناجات مي‌‌كند، خدا را مي‌بيند، در آغوش پروردگارش قرار گرفته است.



[1]. سوره صافات(37)، آيات159-160.

[2] «فَإِذَا انْتَهَى الْكَلَامُ إِلَى اللَّهِ فَأَمْسِكُوا». اصول كافي، ج1، ص92.

[3] «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام إِيَّاكُمْ وَ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ لَا يَزِيدُ إِلَّا تَيْهاً إِنَّ اللَّهَ لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا يُوصَفُ بِمِقْدَارٍ» وسائل‏الشيعه، ج16، ص197، بحارالانوار، ج3، ص259.

[4] . چون در سه جا به عنوان اول كار و اول قدم و اول بحث در موضوع خداشناسي، ظاهرا سه موضوع عنوان شده، لذا بايد تذكر داد كه همه اينها به يك نكته اشاره دارد كه در مرحله اول بايد معتقد باشيم كه خداي تعالي يكي است كه جزئي ندارد و براي اينكه غير از اين اعتقادي نداشته باشيم و طبق فرمايش خداي تعالي كارمان به كفر منتهي نشود، بايد از ابتدا در ذات خدا فرو نرويم.

[5]. سوره انبياء(21)، آيه22.

[6]. سوره ذاريات(51)، آيه20.

[7]. سوره قيامت(75)، آيات1-4.

[8]. فضائل(لابن شاذان قمي)، ص123.

[9]. بحارالانوار، ج84، آيه316، مستدرك الوسائل، ج5، ص209.

[10]. همان.

[11]. بحارالانوار، ج7، ص28، مستدرك الوسائل، ج2، ص241.

سؤالات اعتقادي؛ بحث اعجاز قرآن

2ربيع الاول1438

12   آذر    1395

2  دسامبر2016

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله اجمعين سيما الامام المبين الحجة القائم المنتظر المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف.

 

در محضر استاد آيت الله سيد حسن ابطحي

پيش گفتار

با كمي دقت متوجه مي‌شويم كه فصل الخطاب اديان و مذاهب مختلفي كه در جهان وجود دارد، مسأله اعتقادات است يعني مثلا اعتقاد به خدا يا عدم اعتقاد به خدا شخص را متدين يا بي دين مي‌نمايد يا مثلا اعتقاد به حضرت عيسي يا حضرت موسي يا حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله، شخص را مسيحي يا يهودي يا مسلمان مي‌نمايد، بنابراين اعتقادات از اهميت ويژه‌اي برخوردار است.

همچنين اعتقاداتي كه شخص براي خود انتخاب مي‌نمايد، در اعمال و رفتار و اخلاقيات او تأثير مستقيمي مي‌گذارد و مثلا كسي كه معتقد به قيامت است، اعمال و رفتار و اخلاقش با كسي كه به آن معتقد نيست، تفاوت اساسي پيدا مي‌كند.

با اين مقدمه به طور كلي مشخص مي‌شود كه پرداختن به اعتقادات و تحقيق درباره آن و درك مسائل مختلف مربوط به آن، از اساسي‌ترين اموري است كه در دنيا بايد به آن بپردازيم و به آن اهميت بدهيم.

يكي از خدمات بزرگ و اساسي كه استاد آيت الله سيد حسن ابطحي در طي دوران پربركت زندگي خود در اين كره‌ خاكي به بشريت ارائه دادند، بيان ساده و قابل فهم عقايد شيعه از آيات و روايات براي همه بود كه اهل فهم و علم با مطالعه آنها متوجه مي‌شوند مسائل غامض و بسيار مشكل اعتقادي كه حتي بين دانشمندان و بزرگان مورد اختلاف بوده و هست، چگونه توسط ايشان ساده و قابل هضم براي همه، از آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام بيان شده است.

گرچه اين عالم بزرگوار و استاد بزرگ اخلاق در سخنراني‌هاي مختلفي كه نموده و كتاب‌هاي متعددي كه نوشته‌اند، بسياري از عقايد را بيان فرموده‌اند، ولي آنچه فعلا مورد بحث و توجه ماست، سي جلسه اعتقادي است كه در طي سال‌هاي 1423 تا 1424 هجري قمري ارائه كرده‌اند و اگر كسي دقيق آنها را مورد مطالعه قرار دهد و بفهمد –نه اينكه فقط به عنوان اينكه به مطلبي گوش بدهد يا موضوعي را بخواند- علاوه بر اينكه پايه و اساس عقايدش را كاملا محكم نموده است، زير بناي سير و سلوكش را نيز استوار كرده و اساس موفقيتش را در سير الي الله كسب نموده است.

اين استاد بزرگ اخلاق در يكي از سخنراني‌هاي خود مي‌فرمايند:

اكثر ما به خاطر نداشتن اعتقادات صحيح شايد نتوانيم درست قدم در راه كمالات و سير و سلوك برداريم؛ چون اعتقادات صحيح زير بناي همه موفقيت‌ها و راه و روش‌هاي صحيح است. روز قيامت اگر انسان اعتقادش صحيح باشد، بالاخره به بهشت مي‌رود و اگر اعتقاداتش صحيح نباشد و خداي نكرده مبتلا به شرك و يا چيزهايي نظير شرك باشد، حتما به بهشت نمي‌رود. اعتقادات زيربناي همه سعادت‌هاست، اكثر اختلافاتي كه بين مردم مسلمان هست در خصوص اعتقادات است.[1]

لذا بر آن شدم كه اين اعتقادات را براي طالبين حق و حقيقت، مخصوصا اهل سير و سلوك به صورت پرسش و پاسخ كه به نظر مي‌رسد انشاءالله تأثيرش بيشتر و يادگيري آن آسان‌تر خواهد بود، ارائه بدهم.

در ضمن چون در اين جلسات كه براي اهل تزكيه نفس برگزار شده، بعضي مطالب مربوط به تزكيه نفس و كمالات هم مطرح شده باشد و ما مي‌خواهيم تا حد امكان، مطالب جلسات به طور كامل بيان گردد، سؤالاتي در اين ارتباط نيز مطرح خواهد گرديد.

 

جلسه اول: 8 شوال 1423 مطابق با 22 آذر 1381

1. جدي نگرفتن دين، چه مشكلات و مضراتي را به دنبال دارد؟

همه‌ي مشكلاتي كه امروز ما داريم در ارتباط با مذهب‌مان، با دينمان به علّت اين كه نشستيم و گفتيم و برخاستيم، بوده است. يك گوينده‎اي مي‌آيد به عنوان يك جلسه و خوشحال [از] اينكه صدها، هزارها نفر پاي سخنانش نشسته‌اند و مستمعين هم به عنوان ثواب توي جلسه شركت كرده‌اند و عاقبت هم هميني است كه ملاحظه مي‌فرماييد. كمتر عمل به حرفها مي‌شود، كمتر عمل و يا دقّت به سخناني كه گفته مي‌شود؛ اين همه جلسات لااقل از اوّل انقلاب تا به حال وجود داشته، متأسّفانه مي‌‌‌‌بينيم اهل تزكيه‌ي نفس، اهل كمالات آن چنان كه بايد در مدّت بيست و سه سال كار انجام بشود، نشده! و علّت عمده‌اش اين است كه شنوندگان، جدّي دين را نگرفته‌اند. دين چون بايد جدّي باشد. قوانين دينتان محكم‎تر و پر عمل‎تر از قوانين و رسوماتي كه در بينتان هست باشد.

مثالي كه شايد برايتان جالب باشد همين مسأله‌ي اعيادي است كه ما در گذشته و حال داريم. رسوماتي كه در عيد نوروز كه به هيچ وجه يا لااقل، كم سابقه‌ي ديني و تأييد دين دارد، شايد از همين الان مردمِ مسلمان به فكرش باشند؛ امّا عيد غديري كه همه چيز شيعه و همه‌ي اعتقادات انساني و بلكه تمام مسلمانها بايد به فكرش باشند، آن چنان به دست فراموشي گذاشته شده كه اكثريّت مردم مسلمان فراموشش كرده‌اند و بلكه كم‎كم مي‌روند كه مُنْكِرش شوند. و امثال اين قضايا زياد داريم. علّت عمده هم اين است كه هر چه ما از قوانين دين، برنامه‌هاي ديني عقب بنشينيم، برنامه‌هاي غير ديني يا رسوماتمان پيشرفت مي‌كند و جايگزين آن قوانين مذهبي مي‌شود.

2. يك دليل محكم براي اثبات وجود خدا چيست؟

يك دليل محكم براي اثبات وجود خدا معجزات انبياء [از جمله اثبات اعجاز قرآن] است.

3. معجزات انبياء به چند بخش تقسيم مي‌شود؟

معجزات انبياء دو بخش داشته [است]؛

يك بخش آني و فوري و در همان زمان؛ مثلاً حضرت عيسي مرده را زنده مي‌كرد، بيننده‌هاي همان زمان ديدند كه مرده‌اي زنده شده به او ايمان آوردند، يا مثلاً كوري را شفا مي‌داد، يا فلجي را شفا مي‌داد. اينها همان جا مي‌ديدند و معجزه‌ي حضرت عيسي يا حضرت موسي كه عصا را مي‌انداخت [و] اژدها مي‌شد، يا ساير انبياء همان لحظه‌ بوده و بينندگان همان زمان، آنها ايمان مي‌آوردند و دلشان آرام مي‌شد كه اين پيغمبر است، از جانب خدا آمده [است]. امّا، براي ما «اَلْخَبَرُ يَحْتَمِلُ الصِّدْقَ وَ الْكِذْبَ». البته چون قرآن ما گفته، ما قبول مي‌كنيم ولي تعبّداً قبول مي‌كنيم؛ چيزي را نديده‌ايم كه معروف است مي‌‌‌گويند: «شنيدن كي بود مانند ديدن».

[بخش دوم دائمي و تا قيامت؛] امّا چون دين مقدس اسلام دين باقي است، پيغمبرش خاتم؛ يعني پايان دهنده‌ي انبياء. و اين دين بايد تا قيامت باشد كه «شَرْعُ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله و سلممُسْتَمِرّ اِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ» دين پيغمبر تا روز قيامت استمرار دارد. «لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»[2] هيچ باطل كننده‌اي كه بيايد اين دين را نسخ كند و دين ديگري جايش بگذارد بعد از او نخواهد آمد، بعد از قرآن نخواهد آمد. پس بنابراين، قرآن بر قلب پيغمبر نازل شده [است].

4. چرا در اعتقادات ابتدا بايد به قرآن پرداخت و اعجاز آن را اثبات نمود؟

چون غير قرآن چيزي نداريم، اگر هم چيزي باشد «كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً»[3] مانند يك سرابي است كه تشنه‌هاي دور از آب زلال معنويّت و ولايت، گمان مي‌كنند كه آب است، به آن وقتي نزديك مي‌شوند، مي‌بينند سراب است.[4]

5. با اثبات اعجاز قرآن چه حقايقي ثابت مي‌شود؟

اوّل خدا ثابت مي‌شود.

مطلب دوّمي كه در اثبات يك حقيقت بهمان داده مي‌شود، اين است كه ما به رسالت پيغمبراكرم ايمان مي‌آوريم.به جهت اينكه رسول يعني چه؟ يعني كسي كه كلام خدا را منتقل بكند به مخلوق خدا، اين رسول است.

سوّم: هر چه حقيقت توي قرآن هست، هر چه هست، همه‌ي مطالبش؛ حقّ، واقع، صحيح و با حقيقت است. نمي‌شود كه از طرف خدا، به صورت اعجاز، قرآني، كتابي نازل بشود و امين وحي‎اش به دست ما بدهد و اين تويش مثل مثلاً يك كتاب فلسفه احتمال داشته باشد كه درست است يا احتمال داشته باشد كه درست نيست. يا احتياج به منطق داشته باشيم تا صغري و كبري و نتيجه و از اين مسائل تنظيم كنيم تا بتوانيم اين حقيقت را اثبات كنيم. لازم نيست. پس بنابراين، تمام حقايق قرآن هم براي ما راهگشا است.

6. اثبات اعجاز قرآن چه اهميتي دارد؟

شما تمام زحمتي كه بخواهيد بكشيد كه تا اعجاز قرآن برايتان ثابت بشود، يك هفته است. در ظرف يك هفته شما چه گنج عجيبي به دستتان رسيده؟! اثبات وجود خدا، اثبات رسالت. بگوييد: «ما رسول اكرم را قبول داريم.» اين قبول داشتنِ شما يك پول ارزش ندارد. بابايتان مسلمان بوده گفته پيغمبر، تا حالا هم مي‌‌‌‌‌‌‌‌گوييد پيغمبر. چه فايده‌اي دارد اين اعتقادتان به پيغمبر؟! بايد بدانيد پيغمبر يعني چه؟ اين را ثابت مي‌كند. و مهم‌تر از همه، هر حقيقتي كه در عالم هستي هست، هر حقيقتي كه در عالم هستي هست، هر چه هست، تمام اينها را در قرآن خداي تعالي بيان كرده. هر چه مي‌تواني، برو [جلو].

اگر شما اعجاز قرآن را ثابت كرديد در دلتان، با همان راهي كه بيان كردم؛ خدا برايتان ثابت است، پيغمبر برايتان ثابت است، يك قدم بسيار بلندي در راه پيشرفت كمالات برداشته‌ايد و حقايق قرآن را هم قبول داريد كه هر چه قرآن مي‌گويد حق است.

7. معني معجزه چيست؟

معني معجزه اين است كه همه موجوداتي كه در عالم هستي به چشم ما برخورد مي‌كند، از يك چيزي عاجز باشند. معجزه را شما در هر موضوعي گاهي اطلاق مي‌كنيد، ولي درست نيست. معجزه از عجز است، عجز يعني ناتواني، ناتواني مطلق؛ همه‌ي موجودات ناتوانند. آب و هوا ناتوان، آسمان و زمين ناتوان، بلكه در آسمان و زمين، ذوي‌العقول اهل آسمان‌ها و زمين كه جنّ و انس باشند ناتوان.

پس، اين كار كِه است؟! اين پديده‌اي كه به وجود آمده از ناحيه‌ي چه كسي انجام شده؟! طبعاً مجبوريم بگوييم: «خدا».

8. چگونه خداي تعالي اعجاز قرآن را بيان فرموده است؟

خداي تعالي در قرآن صريحاً مي‌فرمايد كه: «بگو اي پيغمبر، اگر جنّ و انس [قُلْ لَئِنْ اجْتَمَعَتْ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقرآن لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا[5]]»؛ جن و انس شامل انبياء مي‌‌‌‌‌‌‌شود غير از پيغمبراكرم و بلكه خود پيغمبراكرم با يك بيان مختصر و توضيح مختصر، شامل ائمّه‌ي اطهار عليهم الصلوة و السلام مي‌‌شود، شامل تمام صالحين و صدّيقين و اولياء خدا مي‌‌گردد، شامل تمام اهل بلاغت و فصاحت و ادبيات مي‌‌گردد، شامل تمام مردم.

ما از اجّنه اطّلاع نداريم كه آنها مرحله‌ي علم و دانششان چقدر است. اجمالاً مي‌دانيم آنها هم به علم و دانش بالايي اگر چه كمتر از انسان، ممكن است موفق باشند، مي‌رسند. به دليل اينكه وقتي سليمان تقاضا كرد تخت بلقيس را برايش بياورند «فقالَ عِفْريتٌ مِنْ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ».[6] [شخصيّت برجسته‌اي از جنّ گفت:] من تخت بلقيس را از شش ماه راه برايت حاضر مي‌كنم قبل از اينكه از جايت برخيزي. بنابراين، در ميان جنّي‌ها هم دانشمنداني هستند و به مرحله‌ي علم بالايي رسيده‌اند.

همه‌ي اينها اگر جمع بشوند، تمام اينها پشت به پشت هم بدهند، «عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقرآن»[7]بخواهند مانند اين قرآن را بياورند، نمي‌توانند. اگر نتوانستند كه بعد از هزار و چهارصد سال نتوانسته‌اند، پس معلوم است كه اين قرآن از جانب خدا است و معجزه است.

اگر ما توانستيم اين طوري كه من معني معجزه را عرض كردم و قرآن خودش بيان مي‌كند كه:«قُلْ لَئِنْ اجْتَمَعَتْ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقرآن لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ»[8]، جنّ و انسي كه ذوي‎العقول و اهل علم و اهل دانش آسمانها و زمين‎اند ناتوان باشند، پس به طريق اولي بقيّه هم ناتوانند و وقتي كه ناتوان بودند، اين قرآن را كِه بوجود آورده؟ و چه كسي اين را فرستاده؟

پيغمبراكرم اگر به او وحي نمي‌شد، خودش نمي‌توانست. ائمّه‌ي اطهار عليهم الصلوة و السلام اگر ناشر قرآن نبودند، خودشان نمي‌توانستند.جنّ و انسي كه اينجا در اين آيه بيان شده استثناء ندارد. فقط فرق پيغمبر با سايرين اين است كه خدا قرآن را، حقايق قرآن را، تمام علوم قرآن را به قلب پيغمبراكرم نازل فرموده – همانطوري كه در شبهاي احياء برايتان عرض كردم – كه  نزول اوّليه علم ذات مقدّس پروردگار كه بعد از نزول، معلومات مي‌شود و علم پروردگار در جاي خود هست و يك معلوماتي براي پيغمبراكرم به وجود آمده؛ آنجا به قلب پيغمبر نازل شده كه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرمايد: بگو: «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ»  من يك بشري مثل شما هستم، ولي «يُوحَى إِلَيَّ »[9] به من وحي شده است، قرآن نازل شده است، من آيينه‌ي تمام نماي پروردگار شده‌ام، من آيينه‌ي علم پروردگار گرديده‌ام. پس بنابراين، خيلي پيغمبر با سايرين فرق دارد كه معصوم از جهل است و ائمّه‌ي اطهار عليهم الصلوة و السلام هم همچنين معصومند و جهلي در وجود اينها وجود ندارد.

9. لطفا درباره اعجاز قرآن از جهت فصاحت و بلاغت توضيح بفرماييد.

اين را ما فارسي زبان‌ها كمتر موفّقيم، به جهت اينكه ما فارسي زبان‌ها نمي‌توانيم اعجاز فصاحت و بلاغت قرآن را درك كنيم، چون اهل زبان نيستيم و يقيناً بيشتر اعجاز قرآن روي فصاحت و بلاغتش است. دانشمندان عربي زبان حتّي ماديينشان، يك مردي است مادي، خدا را قبول ندارد به نام «شبلي شيمل» - رهبر مكتب مادي است، - اين مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گويد: «اگر چه من منكر دين پيغمبرم، ولي نمي‌توانم فصاحت و بلاغت قرآن را منكر باشم!» فصاحت و بلاغت قرآن عجيب است و بيشتر نظر هم در آن زمان روي فصاحت و بلاغت بوده، پيشگويي‌هاي قرآن را هنوز مردم زمان پيغمبر نديده بودند كه بگويند: قرآن معجزه است، حقايق علمي كه بعدها مي‌‌‌‌‌خواهد ظاهر بشود آنها نديده بودند، كرويت زمين، حركت وضعي و انتقالي زمين را آنها هنوز نمي‌توانستند بفهمند تا بخواهند بگويند چون قرآن در آن زمان بيان كرده معجزه است؛ ولي بلاغت و فصاحت قرآن آن چنان بود كه وقتي يك آيه‌ي قرآن را پيغمبراكرم به خانه‌ي كعبه نصب كرد، تمام شعراي عرب كه در شعر و ادبيّات و فصاحت و بلاغت آن چنان بالا رفته بودند كه دقيقاً بايد عرض كرد، از زمان حضرت آدم تا امروز آن قدر آنها در فصاحت و بلاغت پيشرفت نكرده بودند، اين آيه كه نصب شد:«وَ قِيْلَ يَا اَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكَ وَ يَا سَمَاءُ اَقْلَعِي»[10]تا آخر آيه همه آمدند جمع كردند گفتند: اگر اين فصاحت و بلاغت است، فصاحت و بلاغت ما اصلاً ارزشي ندارد. ولي چون ما فارسي زبانيم متأسّفانه؛ اهميّت به زبان عربي هم با آن همه ارزشش نمي‌دهيم! از اين اعجاز ممكن است مطّلع نباشيم، ولي از مسايل ديگر، زمانمان ايجاب مي‌كند كه بحمدالله مطّلع باشيم.

10. درباره اعجاز قرآن از جهت علم روز توضيح دهيد.

آن روزي كه فلسفه‌ي بطلميوس مي‌گفت: «زمين يك جا ايستاده و مسطّح است و تمام كرات دور زمين مي‌چرخند؛» آن روز، پيغمبراكرم؛ يعني قرآن مجيد به حركت وضعي و انتقالي زمين اشاره كرده كه من در آن كتاب [دو مقاله يا توضيح آيات قرآن] نوشته‌ام. در آن روزگاري كه فكر مي‌‌كردند زمين روي آب است و حتّي در كتاب تورات و انجيل هم هست كه زمين روي شاخ گاوي است و گاو روي پشت ماهي و ماهي توي آب؛ ولي قرآن، آن وقت كرويّت زمين را با صراحت تقريباً، «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ»[11] - مطالعه كنيد ببينيد چقدر صراحت دارد - بر اينكه كره‌ي زمين گرد است و كروي است و خورشيد، دو مشرق و دو مغرب دارد كه عرض كردم بحثش در اينجا هست.

از پيشگويي‌هايي كه قرآن كرده زياد در قرآن مشاهده مي‌كنيد كه من چند مطلبش را در آنجا [منظور در كتاب توضيح آيات قرآن است] نقل كرده‌ام. خود قرآن بذاته معجزه است، مطالبي دارد كه انسان را مبهوت مي‌كند.

11. بحث مفصل اثبات اعجاز قرآن را در چه كتاب‌هايي مرقوم فرموده‌ايد؟

اوّل: در كتاب «دو مقاله» و دوّم: در كتاب «توضيح آيات قرآن».[12]

12. چه موقع همه حقايق و معارف قرآن ظاهر مي‌شود؟

همه‌ي حقايق قرآن، همه‌ي معارف قرآن، «ان‌شاءالله» در زمان ظهور ظاهر مي‌شود، ولو اينكه الان هم پيغمبراكرم براي مردم بيان كرده، منتها سياهي ظالم آمده جلوي اين حقايق را گرفته و استادِ اين كتاب و خود اين كتاب را در پرده‌ي غيبت گذاشته و ما مجبوريم كه به همين مقداري كه در اختيارمان هست اكتفا كنيم. همين مقدار معجزه است، همين مقداري كه در اختيارمان هست؛ نه اينكه فكر كنيد من قايل به تحريف قرآنم! من در كتاب نوشته‌ام كه قرآن تحريف نشده، اين مقدار؛ يعني توضيحاتي كه در كتاب علي بن ابي طالب، پيغمبراكرم داده و علي بن ابي طالب نوشته و آورد به مردم داد، مردم نپذيرفتند؛ چون در آن حقايقي بود كه با بعضي از اميال و هواهاي نفساني قدرتمندان آن زمان مخالفت داشت. به علي دادند و علي بن ابي طالب هم به امام مجتبي و همين طور داده شد، هر يك از ائمّه به امام ديگر دادند تا الان در دست حضرت بقيةالله است.

من فكر مي‌كنم اگر يك زماني ما آن وجود مقدّس، آن مظهر قرآن را ببينيم، يك كتاب دارد به نام «كتاب علي»؛ تفسير قرآن مجيد، [كه] همه‌ي حقايق در آن خواهد بود.

13. عمق علوم قرآن در چه حدي مي‌باشد و تفاوت اين علوم با فلسفه چيست؟

قرآن آن قدر عميق است، آنقدر پيشرفت دارد كه اگر ميليون‌ها سال، در روايت داريم كه در بهشت هم بايد قرآن بخوانيد، اگر ميلياردها سال شما هر روز، كلّي علم ياد بگيريد باز هم بايد توي قرآن برويد و برويد جلو.

بنابراين - خوب دقت كنيد – قرآن كتابي است كه هر چه مي‌خواهي بروي جلو برو، تعمّق كن، فرو برو با نظارت پررودگار. فلسفه بدون نظارت پروردگار است – اين را دقت كنيد- پيغمبر اكرم وقتي كه در جنگ با مشركين جنگ مي‌كرد؛ يك عدّه بلند شدند، صدا زدند: «اِنَّ لَنَا الْعُزَّي وَلا عُزَّي لَكُمْ» خطاب كردند به مسلمان‌ها كه ما بت عزّي داريم شما عزّي نداريد، عُزّي را هم آورده‌ايم توي جنگ و اين هم كمك‌مان مي‌كند.» حضرت رسول اكرم به مسلمانها فرمود: شما هم شعار بدهيد: «اللهُ مَولانَا وَ لا مَوْلَي لَكُمْ»[13]خدا مولاي ما است، خدا سرپرست ما است.» اين قرآن را برويد جلو با راهنمايي خدا و سرپرستي خدا، ولي آنها راهنما و سرپرست ندارند.

چه طور ندارند؟ گفتم يك روز فلسفه بطلميوس مي‌‌گفت: زمين كروي نيست، يك جا ايستاده، امروز تمام حرفهاي فلاسفه در علم هيأت باطل شده و بلكه تمام حرف‌هايشان در طبيّعيات، در طبابت، در فوايد به اصطلاح اشياء باطل شده و مسايل جديدي روي كار آمده [است].

آنها اگر پيش مي‌روند، مثل اين مي‌ماند – خوب دقت كنيد – يك صراط مستقيمي خداي تعالي درست كرده، شما توي صراط مستقيم هر چه مي‌توانيد، برويد جلو. امّا آنها گاهي از طرف راست، گاهي از طرف چپ پرت مي‌شوند. حالا بر فرض از سر كوه قلّه‌ي دماوند يكي پرت بشود بيايد تا پايين، چه فايده دارد؟ بلكه خودش هم از بين مي‌رود!

بنابراين، قرآن را اين طور بشناسيد و اين همه حقيقت كه اگر «ان‌شاءالله» اهل تزكيه‌ي نفس باشيد، دلتان پاك بشود، قلبتان پاك بشود، حكمت الهي در دلتان سرازير بشود، يك چيزهايي از قرآن مي‌فهميد كه احدي از علماء و دانشمندان ممكن است متوجّه آن نباشند.

14. چرا بايد معارف را از خاندان عصمت و طهارت عليهم‌السلام دريافت كرد؟

نمي‌خواهم بگويم سنّي‌ها هر چه گفته‌اند باطل است، امّا از سرچشمه‌ي ولايت اهلبيت عليهم الصلوة و السلام نگرفته‌اند، ولي شماها بحمدالله اگر چه ضعيف، يك قطره هم باشد آب پاك باشد. يك قطره هم كه هست آب تميز باشد، نه اينكه درياها آب كثيف كه يك قطره‌اش را نمي‌شود خورد. يك نفري در دريا توي كشتي از تشنگي مرده بود؛ به خاطر اينكه آب دريا را نمي‌شود خورد. آب شور و تلخ را كه نمي‌شود خورد. بايد آب از سرچشمه‌ي زلال ولايت سرازير بشود و اگر چه يك عوام، هر چه قدر هم عوام باشد، همان كه مي‌داند، يك قطره هم كه باشد، از سرچشمه‌ي ولايت و محبّت و اطاعت اهل بيت عصمت و طهارت است و از سخنان علي بن ابي طالب و پيغمبراكرم و ائمّه‌ي اطهار عليهم الصلوة و السلام است.

15. چرا ما در راه خدا سست حركت مي‌كنيم؟

انسان قدمي كه به طرف كسي بر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌دارد، بايد اوّل طرف را بشناسد. اين كه مي‌‌‌‌‌‌بينيد ما شُل حركت مي‌‌‌‌‌‌كنيم در راه خدا و براي لقاء خدا، براي اين است كه خدا را نمي‌شناسيم. قبلاً به ما معرّفي نكرده‌اند خدا كيست؟ يك چيزي به نظرمان مي‌آيد كه اين مشركين هم كه بت مي‌پرستند همان چيز تقريباً به نظرشان مي‌آيد و مسيحيان هم همان چيز به نظرشان مي‌آيد. يك چيزي، خدايي هست حالا اين خدا كجا است؟ «اَقْرَبُ اِلَيْه مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»[14] فَعَّالّ لِمَا يُرِيدُ»[15] واقعاً ما خدا را اين طوري مي‌شناسيم؟

16. جدي بودن در راه كمالات چه اهميتي دارد؟

اگر شما جدّي باشيد، مؤمن واقعي باشيد، قدم در راه كمالات برداريد، مثل حضرت ابراهيم كه يك نفرش اُمَّةٌ، امّتي بود؛ شما هر نفرتان امّتي خواهيد بود. شما هر يكي‌تان وقتي كه به مقام وليّ خدا بودن رسيديد، عدّه‌اي راچرا غ وجودتان، سر راهشان را روشن خواهد كرد. بنابراين من جدّاً تقاضا دارم مطالب را با دقّت و به عنوان درس توجّه داشته باشيد.

17. هدف از اين جلسات چيست؟

مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهيم برويم به جايي برسيم كه بفهميم دعاي ندبه يعني چه؟ بدانيم كه فراق تو [يا بقية الله] چه مشكلاتي ايجاد كرده و غيبت تو، آقا حجةبن الحسن! چقدر مفسده به وجود آورده و ظهور تو چه مي‌كند؟! دنيا را بهشت مي‌كند. ظهور تو را «ان‌شاءالله» با چشممان ببينيم. دنيا پر از عدل و داد مي‌شود، ظلم و جوري نخواهد بود؛ ما مي‌خواهيم به آنجا برسيم كه وقتي دعاي ندبه مي‌خوانيم، وقتي كه عرض مي‌كنيم: «اَينَ بَقِيَّةُاللهِ»، با يك سوز دلي كه اگر اشك چشممان جاري نيست، ولي تمام وجودمان طالب آن وجود مقدس است و هر چه داريم، حاضريم فِدا كنيم تا اينكه آن آقا بيايد، دين خدا را پياده كند. عدل و داد كه سهل است، چون عدل و داد، مال بعد از ظلم و جور است، ولي صفا و صميميّت و يگانگي و وحدت در بين مردم كره‌ي زمين به وجود بياورد. ان‌شاءالله حواستان را جمع كنيد، توجّهتان را به امام زمانتان كه مظهر پروردگار است، بيشتر بدهيد و «ان‌شاءالله» برويد تا برسيد به جايي كه به ياري پروردگار، از ياران خوب امام عصر و اين دعايي كه هميشه در بين دعاهايتان جاري است كه «خدايا ما را از بهترين اصحاب و ياران حجةبن الحسن قرار بده» بشويد.

18. مقداري در رابطه با محبت امام عصر ارواحنا فداه نسبت به شيعيان توضيح بفرمائيد.

امام عصر را هميشه در كنار خودتان ببينيد و بدانيد. آن وجود مقدس است كه ما را نگه داشته در اين دنياي پر از درد سر و  محن و گرفتاري. آن حضرت در بعضي از كلماتشان مي‌فرمايند كه: «بر من سخت است كه ناراحتي‌هاي شما را ببينم» همان كلامي كه پيغمبر اكرم، خدا از قول او نقل مي‌كند كه: «عَزِيزّ عَلَيهِ مَا عَنِتُّمْ»[16] بر پيغمبر سخت است كه ناراحتي شما را ببيند. همه‌ي زحمات انبيا يا اوليا اين بود براي اين بود كه شماها از گرفتاري نجات پيدا كنيد. گرفتاريهاي دنيا ارزشي ندارد، اهميّتي هم ندارد زودگذر است، بالاخره صد سال ديگر، هيچ‌يك از اين گرفتاري‌هايي كه الان ما داريم برايمان نيست. ولي اين گرفتاريهايي كه: «وَ مَا عِنْدَاللهِ بَاقٍ»[17] هر چه كه در نزد خدا است، باقي است گرفتاري‌هايي كه در عالم قيامت، در عالم برزخ، در عالم قبر براي انسان ممكن است پيش بيايد، آن گرفتاريها را امام عصرمان اگر به او علاقه داشته باشيد، برطرف مي‌كند. شروع گرفتاري‌هاي هر فاسق و فاجري كه شيعه‌ي علي بن ابي طالب نباشد، موقع مرگ است، ولي امام عصر تشريف مي‌آورد؛ «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُنَاسٍ بِاِمَامِهِمْ»[18] و به شما اظهار محبّت مي‌كند؛ همان طوري كه علي بن ابي طالب فرمود: «يَا حَارِ هَمْدَانِ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي»[19] اي حارس همداني! هر كه بميرد مرا مي‌‌‌بيند و «ان‌شاءالله» شما طوري قدم بردايد كه وقتي امام زمانتان را مي‌بينيد با روي باز، بشّاش، با محبّت، با شما برخورد كند.



[1]. سخنراني 28 صفر 1421 مطابق با 13 خرداد 1379.

[2]. سوره فصلت(41)، آيه42.

[3]. سوره نور(24)، آيه39.

[4]. چون ممكن است براي بعضي شبهه پيش بيايد و يا تا آخر مطالب را دنبال نكنند، بايد عرض كنم كه اين فرمايش ايشان همان‌طور كه در ادامه مي‌آيد و در كتاب‌هاي دو مقاله و توضيح آيات قرآن بيان شده است به اين معناست كه اگر ما ابتدا اعجاز قرآن را ثابت نموديم، چون تمام مطالب قرآن براي ما حجت مي‌شود و يكي از مطالب و بلكه دستورات قرآن، تمسك به خاندان عصمت و طهارت عليهم‌السلام است، ما ناگزير خواهيم بود كه معارفمان را علاوه بر قرآن از محضر آنها نيز بياموزيم.

[5]. سوره إسراء(17)، آيه88.

[6]. سوره نمل(27)، آيه39.

[7]. سوره إسراء(17)، آيه88.

[8]. همان.

[9]. سوره كهف(18)، آيه110.

[10]. سوره هود(11)، آيه44.

[11]. سوره الرحمن(55)، آيه17.

[12]. البته ايشان براي مطالعه‌ي كتاب «توضيح آيات قرآن» تأكيد بيشتري داشتند.

[13]. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج15، ص31؛ احتجاج علي اهل اللجاج، ج1، ص275؛ بحارالانوار، ج20، ص44.

[14]. سوره ق(50)، آيه16.

[15]. سوره هود(11)، آيه107.

[16]. سوره توبه(9)، آيه128.

[17]. سوره نحل(16)، آيه96.

[18]. سوره اسراء(17)، آيه71.

[19]. بحارالانوار، ج6، ص181.

اسلام، اعتقاد و ايمان ق1

25صفرالمظفر1438

5      آذر      1395

25    نوامبر  2016

بسم الله الرحمن الرحيم

در محضر استاد آيت الله سيد حسن ابطحي

اعوذ بالله‌ من‌ الشيطان‌ الرجيم‌

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة».[1]

همه‌ مسلمانيم‌ و اسلام‌ دين‌ ماست‌. اما معني‌ اسلام‌ چي‌ هست‌؟ و مسلمان‌ يعني‌ چه‌؟ و در قرآن‌ مجيد براي‌ معني‌ اسلام‌ خداي‌ تعالي‌ چه‌ فرموده‌ است‌؟

اين‌ يك‌ بحثي‌ است‌ كه‌ عنوان‌ بحث‌ امشب‌ ما را تشكيل‌ مي‌دهد. اسلام‌ از سلم‌ و تسليم‌ و اينكه‌ يك‌ انسان‌ در مقابل‌ ديگري‌ كه‌ از جهات‌ مختلف‌ قدرتش‌ مي‌چربد، در مقابل‌ او تسليم‌ مي‌شود. يا قدرت‌ ظاهريست‌. ظالمي‌ است‌، ضعيفي‌ را تحت‌ فشار قرار داده‌، مظلوم‌ و ضعيف‌ مجبور است‌ در مقابل‌ آن‌ ظالم‌ تسليم‌ باشد. يا از جهت‌ علمي‌ يك‌ نفر بر ديگري‌ مزيت‌ دارد و انسان‌ مجبور است‌ به خاطر پيشرفت‌ روحي‌ و تحصيل‌ علم‌ و دانش‌، در مقابل‌ او تسليم‌ باشد. يا يك‌ فردي‌ از نظر مالي‌ مزيتي‌ دارد بر يك‌ فقير و چون‌ اين‌ شخص‌ نيازمند به‌ اوست،‌ بايد در مقابل‌ او تسليم‌ باشد. گاهي‌ هم‌ انسان‌ بطور كلي‌ به خاطر يك‌ منافعي‌ كه‌ در دست‌ ديگري‌ آن‌ منافع‌ قرار گرفته‌، براي‌ بدست‌ آوردن‌ آن‌ منافع‌، انسان‌ طبعا در مقابل‌ او تسليم است‌.

 اسلام‌ به‌ معناي‌ همان‌ تسليم‌ شدن‌ است‌. دين‌ مقدس‌ اسلام‌ ديني‌ است‌ كه‌ به خاطر اينكه‌ انسان‌ نياز به‌ دين‌ دارد، انسان‌ نياز به‌ راهنمايي‌هاي‌ مذهب‌ دارد، بايد حتما در مقابل‌ قوانين‌ دين‌ مقدس‌ اسلام‌، تسليم‌ باشد. بهترين‌ تسليمها و عاقلانه‌ترين‌ تسليمها و عقلائي‌ترين‌ تسليمها، تسليم‌ در مقابل‌ نيازمنديهاي‌ علمي‌ و روحي‌ است‌. شاگرد در مقابل‌ استاد علميش‌ بايد تسليم‌ باشد. بندگان‌ خدا در مقابل‌ راهنمائي‌هاي‌ الهي‌ بايد تسليم‌ باشند. دين‌ مقدس‌ اسلام‌ آنقدر به‌ اين‌ مسأله‌ اهميت‌ داده‌ كه‌ اسم‌ مذهب‌ را اسلام‌ گذاشته‌؛ يعني‌ تسليم‌ شدن‌. و در قرآن‌ مي‌فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا»؛ اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد! خطاب‌ مؤمنينند، مؤمنين‌ كساني‌ هستند كه‌ قلبشان‌ هم‌ حتي‌ آرام‌ است‌ كه‌ دين‌ مقدس‌ اسلام‌ دين‌ صحيحي‌ است‌. به خدا اعتماد كرده‌اند، به خدا اعتقاد دارند و به‌ آخرت‌ اعتقاد دارند. اما در عين‌ حال‌ خداي‌ تعالي‌ در اين‌ آيه‌ شريفه‌ مي‌فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا»؛ اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد، «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة»‌. همه‌اتان‌ در تسليم‌، در اينكه‌ همه‌اتان‌ تسليم‌ باشيد، مسلمان‌ باشيد، وارد بشويد؛ «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة».

 انسان‌ در اسلام‌ از همان‌ قدم‌ اول‌ وقتي‌ نام‌ مقدس‌ اسلام‌ را مي‌شنود، بايد به‌ خودش‌ يك‌ حالت‌ تسليمي‌ بگيرد. خودرأيي‌ها را بگذارد كنار، فرمان‌ نبردن‌ را ترك‌ كند، فرمانبردار باشد، فرمانبر باشد. يك‌ فردي‌ باشد كه‌ در تمام‌ چيزها، در تمام‌ دستورات‌، هر وقت‌ چيزي‌ به‌ او مي‌گويند كه‌ يقين‌ كرد از ناحيه‌ اسلام است‌، فورا بگويد تسليمم‌.

 يك‌ شخصي‌ در كوفه‌ بود به نام‌ كليب‌. با امام‌ صادق‌ فاصله‌اش‌ زياد بود. چون‌ اكثرا حضرت‌ صادق‌ عليه‌ الصلاة‌ و السلام‌ در مدينه‌ بودند و راويان‌ خبر، براي‌ مردم‌ كوفه‌ روايتها را مي‌آوردند. مردم‌ كوفه‌ هم‌ چون‌ شيعه‌ بودند و اين‌ بدنامي‌ كه‌ مردم‌ كوفه‌ دارند، اين‌ مال‌ يك‌ دوران‌ فشاري‌ كه‌ به‌ آنها وارد شد، اين‌ بدنامي‌ براي‌ آنها پيدا شد و الا در روايات،‌ از كوفه‌ و مردمان‌ كوفه‌ خيلي‌ مدح‌ شده‌. مردمان‌ بسيار خوبي‌ داشته‌ و شيعيان‌ خالص‌ در كوفه‌ بوده‌اند و كوفه‌ي‌ آن زمان‌، همين‌ نجف‌ فعلي‌، نجف‌ با كوفه‌ خدا قسمتتان‌ كند، فاصله زيادي‌ ندارد. شايد آن‌ وقتي‌ كه‌ اين‌ دو تا شهر بهم‌ وصل‌ نشده‌ بود. يكي‌ از علائم‌ آخر الزمان‌ هم‌ همين‌ است‌ [كه] شهر نجف‌ و شهر كوفه‌ با هم‌ وصل‌ مي‌شود كه‌ الان‌ وصل‌ شده‌، آنوقتي‌ كه‌ وصل‌ نشده‌ بود، ده‌ كيلومتر بيشتر بين‌ كوفه‌ و نجف‌ فاصله‌ نبود و مردم‌‌ كوفه‌ در نجف‌ بودند. يعني‌ به عنوان‌ نجف‌ مطرح‌ بودند. بنابراين‌ مردم‌ شهر كوفه‌ بسيار مردمان‌ خوب‌[ي بودند] منجمله‌ اين‌ شخص‌ است‌ كه‌ در زمان‌ امام‌ صادق‌ عليه‌ الصلاة‌ و السلام‌ واقع‌ است‌ و مردمي‌ بودند كه‌ به‌ مجرد اينكه‌ يك‌ راوي‌ حديث‌ كه‌ امام‌ عليه‌ الصلاة‌ و السلام‌ مي‌فرمايد: «و اما الحوادث‌ الواقعه‌ فارجعوا فيها الي‌ رواة‌ احاديثنا»؛ اگر يك‌ خبرهاي‌ تازه‌اي‌، يك‌ دستورات‌ تازه‌اي‌ را برايتان‌ پيش‌ آمد و حكمش‌ را نمي‌دانستيد، به‌ روات‌ احاديث‌ ما، يعني‌ آنهايي‌ كه‌ مورد وثوقند، عادلند، مورد اعتماد شما هستند، به‌ آنها مراجعه‌ كنيد و مسائلتان‌ را از آنها بپرسيد. اينها هم‌ مراجعه‌ مي‌كردند. هر چند وقت‌ يكدفعه‌ يك‌ نفر حركت‌ مي‌كرد با مخارج‌ زياد آن روز، از يك‌ طرف‌ پيامهاي‌ مردم‌ كوفه‌ را مي‌برد، و از يك‌ طرف‌ دستورات‌ امام‌ صادق‌ يا ساير ائمه‌ را مي‌آورد. اين‌ برنامه شيعيان‌ بود، اين‌ برنامه مسلمان‌ و مقيد به‌ انجام‌ وظائف‌ بود كه‌ اينكار را مي‌كردند.

 لذا وقتي‌ كه‌ يك‌ محدثي‌ از طرف‌ امام‌ صادق‌ عليه‌ الصلاة‌ و السلام‌ مي‌آمد براي‌ كوفه‌، اين‌ جناب‌ آقاي‌ كليب‌ مي‌رفت‌ دو زانو در محضر آن‌ راوي‌ حديث‌ مي‌نشست‌. هر چه‌ از احكام‌ از امام‌ صادق‌ نقل‌ مي‌شد، ايشان‌ فقط‌ دستش‌ را مي‌گذاشت‌ روي‌ چشمش‌. روي‌ چشم‌. چشم‌. تسليميم‌، قبول‌ داريم‌ و كم‌كم‌ اسم‌ ايشان‌ شد كليب‌ تسليم‌. اينقدر گفته‌ بود كه‌ چشم‌ و تسليمم‌ كه‌ اسمش‌ را گذاشته‌ بودند كليب‌ تسليم‌. بقيه‌ معلوم است‌ اينطور نبودند. وقتي‌ كه‌ از ناحية‌ امام‌ خبري‌ مي‌آمد، فكر كنيم‌ ببينيم‌ مي‌شود‌ در شهر ما اين‌ مطلب‌ پياده‌ بشود‌، اين‌ درست است‌ يا درست‌ نيست‌.

 يك‌ قضيه‌اي‌ يادم‌ آمد كه‌ حضرت‌ صادق‌ عليه‌ الصلاة‌ و السلام‌ نسبت‌ به‌ مفضل‌ و نسبت‌ به‌ ابن‌ ابي‌ عمير هر دو محبت‌ داشتند. گاه گاهي‌ تعريف‌ از مفضل‌ هم‌ مي‌كرد. براي‌ اينكه‌ مفضل‌ با ابن‌ ابي‌ عمير معرفي‌ بشوند و دوستان‌ مفضل‌ و ابن‌ ابي‌ عمير معلوم‌ بشوند‌، چون‌ ابن‌ ابي‌ عمير از علما بود. با افراد با شخصيت‌ بيشتر برخورد داشت‌. تجار محترم‌، افراد باصطلاح‌ داراي‌ شخصيت‌، با اينجور افراد بيشتر مي‌نشست‌. اما مفضل‌ بن‌ عمر چون‌ خودش‌ هم‌ مرد عوامي‌ است‌ تقريبا، مورد اعتماد [است] ولي‌ در عين‌ حال‌ يك‌ حالتي‌ دارد‌ كه‌ با اين‌ افرادي‌ كه‌ توي‌ قهوه‌خانه‌ها، سابقا توي‌ قهوه‌خانه‌ها معمولا افراد معمولي‌ مي‌نشستند، اين‌ داشها مي‌نشستند، با آنها بيشتر مأنوس‌ بود. به‌ امام‌ صادق‌ گفتند مفضل‌ رعايت‌ بعضي‌ از جهات‌ را نمي‌كند‌. با افراد نابابي‌ مأنوس است. حضرت‌ صادق‌ عليه‌ الصلاة‌ و السلام‌ دو تا نامه‌ نوشتند يكي‌ براي‌ ابن‌ ابي‌ عمير و يكي‌ هم‌ براي‌ مفضل‌ بن‌ عمر كه‌ جوانهاي‌ شيعه‌ و سادات‌، اينها مي‌خواهند ازدواج‌ كنند، براي‌ اينها پول‌ جمع‌ كنيد. نامه‌ كه‌ به‌ ابن‌ ابي‌ عمير رسيد، ابن‌ ابي‌ عمير آمد در بين‌ دوستانش‌ مطرح‌ كرد. تجاري‌ بودند، يكي‌ گفت‌ انشاء الله‌ سر سال‌ حساب‌ مي‌كنيم‌، اگر خمسي‌، سهم‌ امامي‌ بدهكار شديم‌ تقديم‌ مي‌كنيم‌. يكي‌ ديگر‌ گفت‌ وضع‌ چك‌ و سفته‌، البته‌ آنوقت ‌ها چك‌ و سفته‌ نبود. من‌ از قول‌ دوستان‌ امروز مي‌گويم‌ اين‌ حرفها را. چكهايمان‌ چي‌ مي‌شود‌، سفته‌هايمان‌ چي‌ مي‌شود‌. يك‌ مقداري‌ پشت‌ گردنشان‌، پشت‌ گوششان‌ را خاراندند و يك‌ مقداري‌ فكر كردند و خلاصه‌ گفتند چشم‌. ولي‌ چشمي‌ بود كه‌ معلوم‌ بود خبري‌ نخواهد شد. ولي‌ نامه‌ حضرت‌ صادق‌ وقتي‌ به‌ مفضل‌ بن‌ عمر رسيد، مطالعه‌ كرد. آمد در قهوه‌خانه‌ به‌ همان‌ داشها گفت‌ كه‌ امام‌ صادق‌ اين طوري‌ نوشته‌اند. يكي‌ از بين‌ همه‌ بلند شد گفت‌: بي غيرت است‌ مثلا هر كسي‌ جواب‌ امام‌ صادق‌ را همين‌ الان‌ ندهد‌. پولها را ريختند. يك‌ پول‌ قابل‌ توجهي‌ جمع‌ شد و فرستادند براي‌ امام‌ صادق‌. حضرت‌ فرمود ديديد. اگر مفضل‌ بن‌ عمر با اين‌ دسته‌ رفت‌ و آمد مي‌كند‌، مربوط‌ به‌ آن‌ تسليم‌ و ايمانشان است‌. درست است‌ هواي‌ نفس‌ هست‌، شهوت‌ هست‌، افرادي‌ هستند كه‌ ساخته‌ نشده‌اند آنجوري‌ كه‌ بايد ساخته‌ بشوند، اما در عين‌ حال‌ عشق‌ و علاقه‌اشان‌، غيرتشان‌، ايجاب‌ نمي‌كند‌ كه‌ كلام‌ امامشان‌ را به‌ زمين‌ بزنند. يك‌ چنين‌ عملي‌ را انجام‌ ميدهند‌. ولي‌ آنهائي‌ كه‌ باصطلاح‌ خيلي‌ ظاهر الصلاحند. بعضيها خيال‌ مي‌كنند توي‌ مسجد كه‌ مي‌روند، نماز اول‌ وقت‌ كه‌ مي‌خوانند. باصطلاح‌ ظاهر خوبي‌ هم‌ كه‌ دارند و شرشان‌ هم‌ كه‌ به‌ كسي‌ نمي‌رسد، ديگر‌ اسلام‌ همين‌ اندازه‌ هم‌ بيشتر از آنها نخواسته است‌. گاهي‌ شده‌ -ايني‌ كه‌ عرض‌ مي‌كنم‌- گاهي‌ به‌ افراد متوسط‌ انسان‌ وقتي‌ به‌ آنها در راه‌ خير يك‌ پيشنهادي‌ مي‌كند‌، آنها خيلي‌ جدي‌تر مي‌گيرند تا يك‌ افراد مثلا ثروتمند كه‌ همي‌شود‌ هم‌ توي‌ مسجدند. به‌ اينها وقتي‌ مي‌گويد نه‌ اينكه‌ كار خير زياد كرده‌اند، مي‌گويند‌ حالا اين‌ پيشنهاد را ما پشت‌ گوش‌ مي‌اندازيم‌. منظورم‌، نمي‌خواستم‌ اين‌ قضيه‌ را نقل‌ كنم‌ در عين‌ اينكه‌ ظاهر الصلاح‌ نيستند، خيلي‌ تسليمند و مسلمان‌ واقعي‌ هستند.

 خداي‌ تعالي‌ در قرآن‌ مي‌فرمايد: اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد، «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّة»‌.

اسلام‌ همانطوري‌ كه‌ كفر و نفاق‌ مراحل‌ داشت‌، و مرتبه‌هاي‌ مختلفي‌ داشت‌،[2] اسلام‌ هم‌ داراي‌ مراتبي است‌. مرتبه اول‌ اسلام‌ همين‌ است‌ كه‌ انسان‌ وقتي‌ كه‌ در مقابل‌ دين‌ واقع‌ شد، با كلمة‌ لا اله‌ الا الله‌، محمدا رسول‌ الله‌، با اين‌ دو كلمه‌ مسلمان‌ مي‌شود‌. يعني‌ وقتي‌ اين‌ دو كلمه‌ را گفت‌ اين‌ شخص‌ بدنش‌ پاك‌ و جزء مسلمانهاست‌. و البته‌ از نظر من‌ چون‌ پياده‌ كردم‌، عمل‌ كردم‌، عرض‌ مي‌كنم‌، اشهد ان‌ عليا‌ ولي‌ الله‌ هم‌ جزء اسلام است‌. چون‌ همه بدبختيهايي‌ كه‌ تابه حال‌ سر اسلام‌ آمده‌ به خاطر نگفتن‌ اين‌ كلمه‌ بوده است‌. كلمه‌ شهادت‌ يكي‌ لا اله‌ الا الله‌. يكي‌ كلمه‌ بعدي‌اش است،‌ يكي‌ هم‌ كلمه‌ اشهد ان‌ علي‌ ولي‌ الله‌. اين‌ شهادت‌ هم‌ جزء شهادتهاست‌. اين‌ را بهتان‌ عرض‌ كنم‌ كه‌ متأسفانه‌ خود ما شيعيان‌ هم‌ به‌ كلمه‌ سوم‌ زياد اهميت‌ نمي‌دهيم‌. روايات‌ متعددي‌ هست‌ كه‌ در زمان‌ پيغمبر، خواص‌ از اصحاب‌ پيغمبر در اذان‌ و اقامه‌، اشهد ان‌ عليا‌ ولي‌ الله‌ مي‌گفتند، منتهي‌ به خاطر اينكه‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ علي‌ عليه‌ الصلاة‌ و السلام‌ دشمني‌ نكنند، موقتا پيغمبر اكرم‌ به‌ عموم‌ نفرمود ولي‌ به‌ خواص‌ فرمود. سلمان‌ دارد درباره‌اش‌ كه‌ در اذان‌ مي‌گفت:‌ اشهد ان‌ عليا‌ ولي‌ الله‌. شهادت‌ بر ولايت‌ جزء اذان است‌. اين‌ را آقايان‌ بدانند. البته‌ فتواها فرق‌ مي‌كند. ولي‌ روايت‌ دارد و شهادت‌ به‌ ولايت‌ جزء اذان است. و در احاديث‌ مختلف‌ هست‌ كه‌ هر كجا اين‌ دو كلمه‌ بوده‌، شهادت‌ به‌ ولايت‌ هم‌ بوده‌. بر در بهشت‌ نوشته‌: لا اله‌ الا الله، محمدا رسول‌ الله، عليا ولي‌ الله‌. همه‌ جا اين‌ مسأله‌ بوده‌. يعني‌ شما جائي‌ سراغ‌ نداريد كه‌ روايات‌ شيعه‌ بيان‌ كننده‌ آن‌ باشد كه‌ شهادت‌ به‌ وحدانيت‌ و شهادت‌ به‌ رسالت‌ باشد‌ و شهادت‌ به‌ ولايت‌ نباشد‌. شما الان‌ ممكن است‌ فورا به‌ من‌ اعتراض‌ كنيد پس‌ در نماز، در تشهد چي‌ مي‌شود‌؟ تشهد جامع‌ترش‌ بيان‌ شده‌ و آن‌ صلوات است‌. يعني‌ همان‌ كه‌ بعد از دو شهادت‌ وصل‌ مي‌كنيد آل‌ پيغمبر را به‌ پيغمبر، و از خدا براي‌ آنها طلب‌ رحمت‌ مي‌كنيد و از خدا مي‌خواهيد كه‌ در رديف‌ پيغمبر اكرم‌، خداي‌ تعالي‌ آن‌ رحمت‌ خاصه‌اش‌ را بر آنها نازل‌ كند‌، اين‌ بالاتر از اشهد ان‌ عليا‌ ولي‌ الله‌ است‌.

 بهرحال‌ اين‌ يك‌ بحثي‌ است‌ كه‌ اگر كسي‌ اين‌ سه‌ كلمه‌ را گفت‌ مسلمان است ولو اينكه‌ ما يقين‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ در قلبش‌ اعتقاد به‌ اين‌ سه‌ كلمه‌ ندارد، حق‌ نداريم‌ با او معامله غير مسلمان‌ بكنيم‌. اين‌ يك‌ مرحله از اسلام است‌. اين‌ را مي‌گويند مسلمان‌. آقا اسم‌ اين‌ شخص‌ چيه‌؟ مسلمان‌. در ميان‌ جرگة‌ مسلمانها وارد شده‌، در ميان‌ مردم‌ مسلمان‌ اين‌ واقع‌ شده‌. ديگر خونش‌، مالش‌، عرضش‌، آبرويش‌ محفوظ است‌.

 مرحله‌ دوم‌ همين‌ اعتقاد بيايد توي‌ قلبش‌. يعني‌ واقعا معتقد باشد‌ كه‌ خدا يكي است‌. واقعا معتقد بشود كه‌ پيغمبر فرستاده‌ خداست‌ و واقعا معتقد بشود كه‌ علي‌ خليفة‌ بلا فصل‌ رسول‌ الله‌ است‌ و تمام‌ ائمه‌ خلفاي‌ پيغمبرند. اينها را معتقد بشود‌، اعتقاد پيدا كند‌؛ يعني‌ در قلبش‌ هم‌ به‌ اين‌ مسائل‌ ايمان‌ داشته‌ باشد. اين‌ مرحله‌ دوم‌ از اسلام است‌.

 مرحله‌ سوم‌ از اسلام‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ اعتقاد سبب‌ ايماني‌ بشود كه‌ در قلبش‌ پيدا شده است‌. گاهي‌ مي‌شود‌ انسان‌ اعتقاد دارد‌، علم‌ هم‌ دارد،‌ اما ايمان‌ ندارد‌. مي‌شود؛ از نظر استدلال‌ دلايل‌ محكم‌ دارد‌ كه‌ خدا يكي است‌ و خدائي‌ هست‌. از نظر استدلال‌ دلايل‌ محكمي‌ بر رسالت‌ رسول‌ اكرم‌ دارد و حتي‌ ولايت‌ علي‌ بن‌ ابي طالب، اما ايمان‌ ندارد‌. ايمان‌ يعني‌ بعد از اعتقاد، به‌ اضافه‌ اعتقاد يك‌ آرامشي‌ هم‌ انسان‌ داشته‌ باشد.

 يك‌ مثال‌ خوبي‌ يك‌ نفر مي‌زد. من هم‌ شايد در همين‌ مجلس‌ اين‌ مثل‌ را زده‌ باشم‌ -بد نيست‌ براي‌ اينكه‌ فرق‌ بين‌ اعتقاد بي‌ ايمان‌ و اعتقاد با ايمان‌ را بدانيد- اعتقاد بي‌ ايمان‌ مثل‌ اعتقاد شماست‌ كه‌ مرده‌ نمي‌تواند حركتي‌ داشته‌ باشد‌، اذيتي‌ داشته‌ باشد، ولي‌ در عين‌ حال‌ آرامش‌ نداريد، از او‌ مي‌ترسيد. توي‌ يك‌ اطاق‌ حاضر نيستيد پهلويش‌ بخوابيد. اين‌ مرده‌ كاري‌ نمي‌تواند‌ بكند‌. مثل‌ فرش‌. بعد از مردن‌ بدن‌ انسان‌ مثل‌ گوشت‌ قصابي‌ مي‌ماند‌. شما يك‌ لش‌ گوسفند توي‌ فريزر داريد. شب‌ مي‌ترسيد كنار اين‌ يخچال‌ و فريزر مثلا بخوابيد؟ نه‌. ترسي‌ ندارم‌. خوب‌ چه‌ فرقي‌ مي‌كند؟ آن هم‌ باصطلاح‌ گوشت‌ بي‌ جان‌ گوسفند است،‌ اين هم‌ گوشت‌ بي‌ جان‌ انسان‌. نه‌ از اين‌ مي‌ترسم‌. به‌ جهت‌ اينكه‌ اعتقاد داريد كه‌ اين‌ كاري‌ نمي‌تواند‌ بكند‌. تازه‌ بر فرض‌ روح‌ هم‌ برگردد توي‌ بدنش‌، مي‌شود‌ مثل‌ آن وقتي‌ كه‌ زنده‌ بود. باز هم‌ نمي‌ترسيد بلكه‌ انس‌ داشتيد. چرا مي‌ترسيد؟ به‌ جهت‌ اينكه‌ ايمان‌ نداريد. اما آن‌ غسال‌ كه‌ صد تا مرده‌ را زير و رو كرده‌ و ديده‌ هيچ‌ كدامشان‌ حركتي‌ نداشتند، او ايمان‌ هم‌ دارد‌ كه‌ اين‌ نمي‌تواند كاري‌ بكند‌. لذا شب‌ هم‌ برويد توي‌ غسالخانه‌، مي‌بينيد سفره‌اش‌ را پهن‌ [كرده] من‌ ديدم‌ اين‌ چيز را كه‌ يك‌ جنازه‌اي‌ برده‌ بوديم‌ براي‌ غسل‌. گفت‌ من‌ شامم‌ را بخورم‌ بعد ايشان‌ را مي‌شويم‌ و نشست‌. حالا ما متأثر و ناراحت،‌ ولي‌ ايشان‌ شامش‌ را خورد، بعد پا شد براي‌ غسل‌ دادن‌ اين‌ ميت‌. بعضي‌ وقتها هست‌ مي‌گويند‌ شب‌ حرف‌ مرده‌ را نزنيد. آدمهاي‌ بزرگ‌ هم‌ ممكن است‌ بترسند. اين‌ عدم‌ ايمان است‌. ايمان‌ نداريد به‌ اينكه‌ اين‌ مرده‌ كاري‌ نمي‌تواند‌ بكند‌. يك‌ مثال‌ براي‌ اينكه‌ ايمان‌ از اعتقاد جدا مي‌شود‌.

 همه‌ ما اعتقاد داريم‌ خدائي‌ هست‌. همه ما اعتقاد داريم‌ توي‌ قرآن‌ خدا گفته‌ كه‌ ما روزيتان‌ را مي‌دهيم، اما ايمان‌ نداريم‌. فردا ظهر آقا پول‌ نداري‌. چه كار مي‌كني‌؟ نمي‌دانم‌ از كي‌ قرض‌ كنم‌؟ من‌ خودم‌ يك‌ شب‌ در قم‌ سر شب‌ بود، هيچ‌ پول‌ ديدم‌ ندارم‌. شب‌ تولد حضرت‌ اميرالمؤمنين‌ هم‌ بود. فردا صبح‌ هم‌ ممكن‌ بود يك‌ عده‌ دوستان‌ منزل‌ ما بيايند‌. شيريني‌ بايد بخريم‌. رفتم‌ حرم‌ حضرت‌ معصومه‌ سلام‌ الله‌ عليها. البته‌ هر چه‌ فكر كردم‌ از كي‌ قرض‌ كنم‌، ديدم‌ همه‌ جاهائي‌ كه‌ ممكن است‌ قرض‌ كنم‌ پر است‌. يعني‌ قرض‌ كرده‌ بوديم‌. ديگر‌ خجالت‌ مي‌كشيديم‌ كه‌ دو مرتبه‌ برويم‌ بهش‌ بگويم‌ باز هم‌ قرض‌ بده‌. مثلا حالا. بعد توي‌ حرم‌ حضرت‌ معصومه‌ سلام‌ الله‌ عليها به‌ حضرت‌ عرض‌ كرديم‌. حضرت‌ مثل‌ اينكه‌ همانطوري‌ كه‌ زيادي از ‌شماها  بهتان‌ يك‌ القائي‌ مي‌شود‌، دلم‌ آرام‌ پيدا كرد. ايمان‌ پيدا كردم‌ كه‌ بروم‌ خانه‌ براي‌ ما پول‌ مي‌فرستند. آنجا من‌ مزه‌ ايمان‌ را فهميدم‌. مزه‌ ايمان‌ خيلي‌ عجيب است‌. يعني‌ اگر انسان‌ ايمان‌ داشته‌ باشد ها، توي‌ بيمارستان‌، بهش‌ گفتند اين‌ عمل‌ خطرناك است و نود درصد مي‌ميري‌، آرام‌ خوابيده‌. مثل‌ اينكه‌ روي‌ تشك‌ پر قو استراحت‌ كرده‌. خيلي‌ لذتبخش است ايمان‌ و متأسفانه‌ كمترين‌ چيزي‌ كه‌ به‌ ما مردم‌ امروز عنايت‌ كرده‌اند ايمان است‌. و حال‌ اينكه‌ ما بايد ايمانمان‌ تقويت‌ بشود‌ و از همه‌ بيشتر بشود‌. ايمان‌ در دل‌ نيست‌، اما اعتقاد هست‌. من‌ مي‌خواستم‌ اين‌ را بگويم‌. اين‌ يك‌ مرحله‌ از اسلام است‌ كه‌ اعتقاد دارم‌، مي‌شينم‌ ده‌ تا دليل‌ براي‌ شاگردانم‌ اقامه‌ مي‌كنم‌ كه‌ خدائي‌ هست‌. صد تا دليل‌ اقامه‌ مي‌كنم‌ كه‌ اسلام‌ حق است، اما خودم‌ ايمان‌ ندارم‌. يعني‌ آرامش‌ ندارم‌. يعني‌ راحت‌ نيستم‌. در موقع‌ عمل‌ نمي‌توانم‌ همانطوري‌ كه‌ از مرده‌ مي‌ترسم‌، همانطور در وقت‌ عمل‌ نمي‌توانم‌ به‌ اين‌ اعتقادم‌ پابند باشم‌. نمي‌توانم‌. اين‌ هم‌ يك‌ مرحله از اعتقاد است، از اسلام است‌.

يك‌ مرحله‌ بالاتر اسلام‌ آن‌ است‌ كه‌ آن‌ ايمان‌ هم‌ پيدا بشود، يك‌ آرامشي‌، آقا فردا چكار مي‌كني‌؟ خدا كريم است‌. تو با اين‌ همه‌ خطراتي‌ كه‌ در مقابلت‌ قرار گرفته‌ چه‌ تصميم‌ داري‌؟ خدا هم‌ هست‌؛

گر نگهدار من‌ آن‌ است‌ كه‌ من‌ مي‌دانم‌    شيشه‌ را در بر سنگ نگه مي‌دارد

 مقابل‌ همه‌ بانكها پر از پول‌، همه‌ وسايل‌، ايمان‌ نداري‌ ناراحتي‌. اين‌ را حتي‌ كتابهاي‌ دانشمندان‌ غير مسلمان‌ هم‌ نوشته‌ است. من‌ ممكن است‌ پنج‌ شش‌ تا از اين‌ كتابها توي‌ حافظه‌ام‌ هست‌. يك‌ وقتي‌ سي‌ تا كتاب‌، آنوقتي‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ اتحاد و دوستي‌ را مي‌نوشتم‌، سي‌ تا كتاب‌ در اين‌ موضوع‌ ديدم‌ همه‌ متفقا مي‌گويند‌ ايمان‌ به‌ خدا. حتي‌ يك‌ دانشمند مي‌گويد من‌ اعتقاد به‌ خدا ندارم‌. خوشا به‌ حال‌ آنها كه‌ ايمان‌ به‌ خدا دارند، اعتقاد به‌ خدا دارند. آنها راحتند. ولي‌ من‌ كه‌ اعتقاد ندارم‌ مي‌گويم‌ آيا بعد از من‌ چي‌ مي‌شود‌؟ آيا فردا چه‌ خواهد شد؟ آيا چه‌ بلائي‌ به‌ سرمان‌ خواهد آمد؟ مي‌شود‌ در اضطراب‌. اما كساني‌ كه‌ ايمان‌ دارند. كتابهاي‌ آئين‌ دوست‌ يابي‌ را برداريد نگاه‌ كنيد. يك‌ بخش‌ مهمش‌، يك‌ آمريكائي‌ نوشته‌، مربوط‌ به‌ ايمان است‌. كتاب‌ آئين‌ دوستي‌ را نگاه‌ كنيد باز مربوط‌ به‌ ايمان‌ يك‌ بخش‌ مهمش است‌. رمز خوشبختي‌ را نگاه‌ كنيد، اينها همه‌ مال‌ خارجي‌هاست‌، كه‌ ترجمه‌ شده‌ به‌ فارسي‌. رمز خوشبختي‌ را نگاه‌ كنيد، يك‌ بخشش‌ مربوط‌ به‌ ايمان است‌. كتاب‌ راز خوشبختي‌ را نگاه‌ كنيد. باز يك‌ بخشش‌ مربوط‌ به‌ ايمان است‌. ايمان‌ را بزرگترين‌ رمز خوشبختي‌ انسان‌ مي‌دانند كه‌ خدا هم‌ فرموده‌: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُون‏»؛ رستگاري‌ و خوشبختي‌ مال‌ اهل‌ ايمان است.‌ و اگر انسان‌ ايمان‌ در قلبش‌ پيدا شد، آن‌ آرامش‌ را خدا بهش‌ داد، راحت‌ شد، آنچنان‌ راحت‌ مي‌شود‌ كه‌ هيچ‌ اضطرابي‌ ندارد‌. چون‌ تمام‌ ناراحتيهاي‌ انسان‌ در اثر اضطراب است‌. اضطراب‌ِ چي‌ مي‌شود‌؟[3]

ادامه دارد...



[1]. سوره بقره(2)،آيه 208.

[2]. در شبهاي قبل درباره آنها بحث شده است.

[3]. 28صفر المظفر1415 هجري قمري مطابق با 15مرداد1373هجري شمسي.