سؤالات اعتقادی؛ پاسخ به شبهات آیات تطهیرو ولایت
22شعبان المعظم1438
29 اردیبهشت 1396
19 می 2017
بسم الله الرحمن الرحیم
میلاد با سعادت حضرت رقیه سلام الله علیها را به محضر مقدس امام عصر ارواحنا فداه و بازدیدکنندگان محترم تبریک و تهنیت عرض مینمایم.
در محضر استاد آیت الله سید حسن ابطحی
سؤالات جلسه بیستم اعتقادات
1. منظور از اراده خدا در آیه تطهیر: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»(سوره أحزاب، آیه33) چیست؟
خداي تعالي ميفرمايد: جز اين نيست، قطعاً همين طور است، يقيناً اين گونه است كه خدا اراده كرده، يك بحث جزيي دربارهي ارادهي خدا ولو اينكه در قبل بحث كردهام ولي دربارهي ارتباط با اين آيه؛ ارادهي خدا همان فعل خداست، كار خداست، گاهي خداي تعالي يك چيزي را ميخواهد ولي اراده نكرده، يعني آن كار را خودش انجام نداده، قدرتش را با خواستش توأم نكرده، اين را ميگويند «شاء»، خواست خدا، مثلاً خدا ميخواهد همهي بشر اهل تقوا باشند، همه خوب باشند، امّا اراده نكرده، اگر اراده ميكرد همه مجبور بودند خوب باشند، يعني كار خدا بود ديگر خوب بودن آنها، ولي بعضي چيزها را اراده كرده. در اين آيه خداي تعالي ميفرمايد: خدا اراده كرده است كه پليديها را از شما اهلبيتِ پيغمبر ببرد و پاكتان كند.
اين جا اراده، يك اراده است در گذشته انجام شده كه اوّل، وقتي كه خداي تعالي ارواح معصومين عليهم الصلوة و السلام را خلق فرمود، همان جا رجس را، پليدي را، ناپاكي را از آنها دفع كرد، خواست كه اين طوري باشد، اراده كرد كه اين طوري باشد، يعني يك روحيّهاي به چهارده معصوم عليهم الصلوة و السلام عنايت كرد كه اين كار خود به خود انجام ميشود.
2. آیا ائمه اطهار علیهم السلام در ترک گناه مجبورند یا با اختیار خودشان از آن دوری میکنند؟ با یک مثال توضیح بفرمائید.
اگر مثلاً فرض كنيد يك كاسهي سمّي در مقابل انسان باشد و طبعاً وليّ انسان، حالا در مقابل يك بچّهاي باشد، وليّ او كه پدرش است نميخواهد اين بچّهاش سم بخورد، ولي اگر نشست و توضيح داد كه اين سم چه اثرات بدي در انسان دارد، اگر توضيح داد، خوب كه توضيح داد طوري كه بچّه حاضر نيست حتّي سرانگشتش را توي آن سم بزند و بخورد، اين در واقع جلوگيري از خوردن سمّ را پدر انجام داده، كه اين را آگاهش كرده، بينايش كرده، روشنش كرده در نخوردن سم، اينجا ميتواند بگويد كه من او را وادار كردم كه سم نخورد، من او را نگذاشتم كه سم بخورد، درست است دستش را نگرفته كه سم نخورد، اختيار را از او سلب نكرده، امّا يك جوري برايش سمّ خوردن را و ضررهاي سمّ را برايش توضيح داده كه اين خواهي نخواهي نميخورد، بكشندش هم نميخورد، بهتر از آن وقتي كه دستش را بگيرند و نگذارند بخورد از آنجا هم بهتر به اين مسأله عمل ميكند، خداي تعالي وقتي كه پيغمبر اكرم و ائمّهي اطهار عليهم الصلوة و السلام و فاطمهي زهرا را خلق كرد، روح مقدّسشان را آفريد، در همان اوّل آنها را طوري عارف به گناه و معصيت كرد كه اينها اگر قطعه قطعهشان كنند از گناه ديگر استفاده نميكنند و از گناه دور خودشان را نگه ميدارند، لذا اين جا كلمهي اراده درست است، شما نگوييد كه خدا خواسته ولي اراده نكرده، اختيار را داده دست خود ائمّهي اطهار، نه، جوري اينها را معصيت را برايشان توضيح داده است كه مثل اين است كه دستشان را گرفته بلكه سختتر از آن، مثل اين است كه نگذاشته که اينها سم بخورند، اينها معصيت بكنند، اينها آلوده بشوند، اينها صفات رذيله پيدا كنند، از كلمهي «اِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ»، اينجا درست است، باز تكرار ميكنم و توضيح ميدهم اختيار را از آنها سلب نكرده، خاندان عصمت عليهم الصلوة و السلام و ائمّهي اطهار و پيغمبر و فاطمهي زهرا، اينها ميتوانند گناه بكنند، بلكه از همهي مردم ديگر قدرتشان بر گناه بيشتر است، امّا يك جوري حقيقت گناه را ميشناسند كه اگر قطعه قطعهشان بكنند، مثل اينكه كردند، به پيغمبر اكرم پيشنهاد دادند كفّار قريش، كه ما هر چه بخواهي در اختيارت ميگذاريم، تو از اين برنامهات دست بكش و معصيت بكن خدا را، پيغمبر اكرم فرمود: اگر خورشيد را در يك دستم و ماه را در دست ديگرم بگذاريد، من كوچكترين تخلفي از فرمان پروردگارم نميكنم، پس معناي «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» معنايش درست است در عين اينكه كاملاً اختيار دارند، در عين اينكه كاملاً ميتوانند گناه بكنند، در عين حال خدا اراده كرده، آنها را نگه داشته، با همان معرّفي حقيقت اشياء و شناخت آنها حقايق اشياء را، آنها را از ناپاكي و رجس دور نگه داشته و آنها را پاكشان كرده یک نوع پاک شدن بسيار عالي و خوب، اين درباره چهارده معصوم.
3. منظور از اهل بیت در آیه تطهیر چیست؟
يك بحث مختصري است كه شايد دوستان در كتاب انوارالزهراء مشاهده كرده باشند و من خيلي صريح وارد نشدهام ولي در اين درس ميخواهم صريحتر وارد بشوم اين است كه اهلبيت، اهلالبيت اطلاق شده بر تمام فرزندان پيغمبر تا روز قيامت، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ»، در لغت اهلبيت بر تمام ذريّه است، در كتاب خمس، كتاب زكات و صدقات و در كتاب لغت و در باب صلوات بر پيغمبر و آل پيغمبر، در تمام اينها روايات زيادي هست كه اهلبيت اطلاق شده بر فرزندان پيغمبر تا روز قيامت، مثلاً در كتاب خمس در آيهي شريفهي خمس، روايات زيادي هست كه وقتي ميفرمايد: «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى»، اينجا تفسير اين است كه خمس يك ششمش مال خداست، يك ششمش مال پيغمبر است، يك ششم مال امام است كه حالا در زمان ما همهاش جمع ميشود و ميشود سهم امام، «وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ»(سوره أنفال، آیه41)، مورد اتّفاق است كه يتامي و مساكين و ابنالسبيل نه خداست، نه پيغمبر، نه امام، مالِ غير ائمّهي اطهار عليهم الصلوة و السلام از فرزندان پيغمبر است. اينجا ميفرمايد: «يَتَامَي مِنْ اَهْلِالْبَيْتِ» («أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى») وهو الامام («وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ») أنفال/41، هم أيتام آل محمد خاصه ومساكينهم وابناء سبيلهم خاصه فمن الغنيمه يخرج الخمس ويقسم علي سته اسهم: سهم لله وسهم لرسول الله وسهم للامام ، فسهم الله وسهم الرسول يرثه الامام عليه السلام فيكون للامام ثلاثه اسهم من سته وثلاثه اسهم لايتام آل الرسول ومساكينهم وابناء سبيلهم» تفسير القمي: 1/278)، مساكين از اهلالبيت و ابنالسبيل از اهلبيت، كلمهي اهلبيت را به سادات اطلاق كرده، اين يك ، دوّم در زكات، وقتي كه اسراي اهل بيت پيغمبر را در شام و كوفه ميبردند، علاوه بر اينكه در باب خمس ميفرمايد كه خمس مالِ اهلبيت پيغمبر است، يتامياهلالبيت، مساكين اهلالبيت، يا مثلاً ابن سبيل اهلالبيت، علاوه بر اين، در زكات، در صدقات، ميبينيم كه اسراء، مثلاً حضرت زينب، حضرت سكينه، حضرت فاطمهي عليله يا صغيره، اينها وقتي كه مردم كوفه به عنوان زكات به آنها چيزي ميدادند، حضرت زينب از دست آنها ميگرفت و به مردم ميفرمود كه ما از اهلبيت پيغمبريم، صدقه بر ما حرام است، در باب زكات «اِنَّ الصَّدَقَةَ عَلَيْنَا مُحَرَّمَةٌ»(«…أَهْلُ الْكُوفَةِ يَنَاوَلُونَ الْأَطْفَالَ الَّذِينَ عَلَى الْمَحَامِلِ بَعْضَ التَّمْرِ وَ الْخُبْزِ وَ الْجَوْزِ فَصَاحَتْ بِهِمْ أُمُّ كُلْثُومِ وَ قَالَتْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ إِنَّ الصَّدَقَةَ عَلَيْنَا حَرَامٌ وَ صَارَتْ تَأْخُذُ ذَلِكَ مِنْ أَيْدِي الْأَطْفَالِ وَ أَفْوَاهِهِمْ وَ تَرمِي بِه إِلِى الْأَرْضِ…» بحارالانوار: 45/114) و در روايات زيادي هست كه بر اهل بيت پيغمبر صدقه حرام است و اهلبيت پيغمبر همانهايي هستند كه زكات به آنها نميشود داد، باز در كتاب لغت، اهل به معناي آل است و آل به معناي ذريّه است و اهل بيت پيغمبر ذريّهي پيغمبرند.
با اين ميزان ميبينيم كه كلمهي اهلبيت بر اينها اطلاق ميشود و شيعه و سنّي هم معتقدند.
4. چرا زنهای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله جزء اهل بیت آن حضرت نیستند؟
در باب اينكه آيا زنهاي پيغمبر از اهلبيت هستند يا نيستند، امام صادق عليه الصلوة و السلام ميفرمايد كه اينها از اهلبيت نيستند و ميزان و مصداق اهلبيت آنهايي هستند كه نشود از بيت پيغمبر اینها راجدا كرد، چون زن با يك «انكحت» وارد بيت ميشود، با يك كلمهي «طلّقت» هم از بيت خارج ميشود، اين را نميگويندش اهلبيت، امّا آن كسي اهلبيت است كه در تمام دوران عمرش به هيچ وجه نميشود جدايش كرد، حالا بچّه هر چه هم ناخلف باشد باز بچّه این خانه است، نميشود بگوييم اين پدرش فلاني نيست، مادرش فلاني نيست، وصل است، با كلمهي طلقت صد هزار مرتبه هم يك پدري به فرزندش بگويد من تو را رهايت كردم، طلاقت دادم، طلاق به معناي رهايي است، رهايت كردم، اين بچّه رها نميشود، وصل است، اينها را امام صادق استدلال ميفرمايند كه اهلبيت، عايشه نيست ولي فاطمهي زهرا سلام اللّه عليها هست.
5. از روایت «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ ثَقَلَينِ كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي» چه نتیجهای در رابطه با فرزندان پیغمبر گرفته شده است؟
حتّي يك كسي از علماي اهلسنّت دربارهي این روايت كه: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ ثَقَلَينِ كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي»، در بعضي از روايات دارد اهلبيتي(«عَنِ الَّنِبيِّ ص قَالَ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ كِتَابَ اللهِ وَ أَهْلَ بَيْتِي فَإِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ» كمالالدين 1/240، احتجاج طبرسی 1/152، كتابسليمبنقيس، الحديث الثامن:613)، در بعضي از روايات هم دارد سنّتي(«قَالَ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله إِنِّي قَدْ خَلَفْتُ فِيْكُمْ شَيْئَيْنَ لَمْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَبَدًا مَا أَخَذْتُمْ بِهِمَا وَ عَمِلْتُمْ بِمَا فِيْهِمَا كِتَابَ اللهِ وَ سُنَّتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ» كمالالدين 1/235، بحارالانوار: 23/132)، همهاش هم درست است، سنّت پيغمبر، كلمات پيغمبر است، دستورات پيغمبر است كه در خانهي خود پيغمبر پيدا ميشود و در زبان اهلبيت پيغمبر پيدا ميشود، «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ ثَقَلَينِ كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي»(«أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ ثَقَلَينِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا وَ لَنْ تَزِلُّوا، كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، فِإِنَّهُ قَدْ نَبَأَنِي اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ أَنَّهُمَا لَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَي الْحَوْضِ» تفسيرالقمي: 2/446)، عترت هم شامل همهي فرزندان پيغمبر ميشود و اهلبيتي هم شامل همه ميشود، اين عالم سنّي دربارهي اهلبيت پيغمبر حرف ميزند، ميگويد اهلبيت پيغمبر عديل قرآنند، يعني عديل به معناي عِدل است، يعني فرض كنيد اين طرفِ بارِ يك اسبي هر چه گذاشته باشند آن طرفش هم بايد همان مقدار چيزي بگذارند تا عِدل بشود، عدالت به وجود بيايد، كنار يكديگر واقع بشوند، مساوي با هم باشند و از همين جهت ميگويند كه قرآن، عِدل اهلبيت است و اهلبيت عِدل قرآن است، آن وقت حالا ايشان توضيح ميدهد، توضيحش جالب است ولو سنّي است ولي توضيحش خيلي جالب است، ميگويد اهلبيت پيغمبر، تمامشان، مسلمان، غيرمسلمان، فاسق، متقّي، معصوم، غير معصوم، همهي اينها عِدل قرآن هستند، همانطوري كه آيات محكم قرآن را بايد به آن عمل كرد، به ظاهرش هم عمل كرد، معصومين از اهلبيت را بايد به كارشان، به گفتارشان، به سكوتشان اقتدا كرد و عمل كرد و همانطوري كه نميشود روي كلمهي كافر يا شيطانِ قرآن دست بيوضو زد و بايد حتّي كلمات اين گونهی قرآن را، ابولهبِ قرآن را، اگر مال قرآن باشد، بايد احترامش كرد، يعني شما نميتوانيد دست بيوضو روی ابولهبِ قرآن بزنند، دست بيوضو روی شيطانِ قرآن بزنيد، مثلا «إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ»(سوره أنعام، آیه121)، آنجا بگوييم شيطان است، ما وضو نداريم دستمان را روي كلمهي شيطانش ميزنيم، نميتوانيم، تمام قرآن را بايد احترام كنيد، حتّي كلماتِ مثل شيطان و مثل كافر و مثل ابولهبِ قرآن را هم بايد احترام كنيد، ايشان ميگويد سادات كافر، فاسق، چون پيغمبر اكرم فرمود كه: من از شما اجري نميخواهم، «لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»(سوره شورى، آیه23)، محبّت به ذويالقرباي من را بايد داشته باشيد به خاطر من، شما دست روي شيطانِ قرآن بيوضو نميزنيد و احترام ميكنيد، چرا؟ به خاطر اينكه اين جزء قرآن است، اين وابستهي به قرآن است، به خاطر قرآن اين كار را نميكنيد والاّ اين كلمهي شيطان را توي يك كتاب ديگر نوشته باشند شايد آب دهان هم روي آن بياندازيد، دقت كرديد؟ و بنابراين تمامِ كلمات قرآن مورد احترام بايد واقع بشود، بايد توجّه به آن بشود و محكماتش مثل معصوميناند، متشابهاتش مثل غير معصومين آنها هستند و بدهايشان مثل كلمهي كافر و شيطان و ابولهبِ قرآنند و اين يك وضعي، يك برنامهي خوبي براي ما ممكن است باشد و بعد ايشان ميگويد تمام قرآن مورد احترام و تمام اهلبيت پيغمبر هم مورد احترام.
پس اهلبيت به تمام فرزندان پيغمبر تا روز قيامت اطلاق ميشود.
6. چرا با توجه به آیه تطهیر که شامل تمام سادات میشود، همه سادات پاک نیستند؟
[ممکن است گفته شود که] خدا اگر اراده كرده كه اينها پاك باشند، چرا سادات پاك نيستند؟ چرا اين قدر گول شيطان را ميخورند؟ به من يك نفر ميگفت آدمكشيهايي از سادات هستند كه آن قدر خون ريختهاند كه چه عرض كنم، اين جا يك جوابي را [با توجه به] چند تا دعا داريم، اوّلا حضرت ابراهيم گفت: «وَاجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ»(سوره إبراهيم، آیه35)، خدايا من و فرزندانم را از اين كه بُت بپرستيم حفظ كن، خوب اين همه سيّد بُتپرست هست، هستند ها، من در هند ديدم كه سيّد هم بود، سند سيادتش هم دستش بود، نسبنامه داشت ولي بُتپرست بود، اين همه سيّد فاسق، فاجر، اينها هستند، اينها چي ميشود با اين دعاي حضرت ابراهيم؟ با دعاي حضرت زينالعابدين، امام در صحيفهي سجّاديّهي دربارهي ذريّهاش دعا كرده و از شرّ شيطان از خدا خواسته كه خدا اينها را از شرّ شيطان حفظ كند، اين چه ميشود؟ اگر اهلبيت پيغمبر همهي فرزندان پيغمبر باشند، خيلي از علما قبول ندارند ميگويند فقط اين چهارده معصوم منظورند، علماي اهلسنّت قبول دارند، ميگويند همهي اهلبيت پيغمبر منظورند، اين جا من توجيه دارم ميكنم، نظر خاصّ خودم را عرض نميكنم كه منظور چي هست، روايات هم تا حدّي هست كه منظور ائمّهي اطهار عليهم الصلوة و السلام هستند ولي ظاهر قرآن غير از آن تفسيري است كه ائمّهي اطهار عليهم الصلوة و السلام فرمودهاند، ظاهر قرآن همهي اهلبيت پيغمبر را شامل ميشود، تمام فرزندنشان را، تمام ذريّهي فاطمهي زهرا را و عليبن ابي طالب را و توجيهي كه ممكن است در اينجا انجام بشود اين است كه اگر شما يك فعاليّت زيادي كرديد كه مثلاً فرزند من را خراب كنيد، معصيتكارش كنيد، کافرش كنيد و او هم عمل كرد، امّا من يك زمينهسازي كردم كه اگر يك چند روزی هم رفته كافر شده، فاسق شده، فاجر شده، بعد برگردد به صلاح و خوب بشود و خلاصهي همهي فعّاليتهاي شيطان و شياطين انسي و جنّي مال اين است كه يك نفر را جهنّمي كند. اگر خداي تعالي، حالا، خداي تعالي به هيچ وسيلهاي، به هيچ وجه اينها را به جهنّم نبرد، جز اينكه زحمت بيجهت شيطان كشيده، جز اين كه جامعهای که او را خراب كرده، زحمت بيجا كشيده، اگر خلفاي عبّاسي، جعفر پسر امام هادي را رويش كار كردند، طرفدار خودشان كردند، با امام زمان درگير شد و امام زمان يك مدّتي او را مطرودش كرد، بعد فرمود ما جعفر را بخشيديمش، همهي زحمات آنها بيخود، هدر رفته و از شرّ شيطان هم حضرت جعفر را خدا حفظ كرده، خيلي، دعاي حضرت سجّاد مستجاب ميشود، اين يك توجیهی بود كه در اين ارتباط عرض كردم بيشتر از اين هم بحثمان ايجاب نميكند كه درباره اين خصوص اينجا عرض كنم.
7. فرق بین رفع و دفع چیست؟
خدا اراده كرده که تمام اهلبيت پيغمبر را -حالا يا به عنوان رفع، يا به عنوان دفع- پاكشان كند، حالا رفع و دفع را هم برايتان عرض كنم، چون بعضيها ممكن است معناي رفع و دفع را نفهمند، رفع يعني يك چيزي وارد ميشود توي اين اتاق، ما بيرونش ميكنيم، دفع نميگذاريم وارد اين اتاق بشود، اگر يك سرپرست طبيب حاذقي شماها داشته باشيد، يك مشت از امراض را از شما رفع ميكند، يك مشت از امراض را از شما دفع ميكند، دفع يعني چه؟ يعني يك جوري واكسنتان ميزند كه شما اصلاً مرض وبا نگيريد، نميگيريد، شما كاملاً در اين جهت راحتيد، ميدانيد اين مرض را شما نميگيريد، واكسنهاي مختلفي هستش مثلاً سالك، يا سياه زخم، شما از همهي اينها مصونيد، اين معناي دفع است، نميگذارد بيايد، جلويش را ميگيرد، اين هجوم ميآورد، ولي در مخلوق هميشه اين را در ذهنتان باشد كه از پيغمبر اكرم گرفته تا آن ادني فرد مخلوق، مورد هجوم بلاها است، مورد هجوم نواقص است، منتها در پيغمبر و ائمّهي اطهار خدا دفع كرده از آنها، نگذاشته هيچ حادثهاي، حادثهي معنوي بر آنها وارد بشود، و اراده كرده اين مسأله را، ولي در بقيّه رفع ميكند، يعني مرض ميآيد، مريضش هم ميكند، يك چند روزي هم مياندازد او را توي بستر ولي ميآيند معالجهاش ميكنند، ميآيند جبران ميكنند، و لذا اهلبيت پيغمبر عليهم السلام اينها يك عدّهشان كه همان دوازده نفر و فاطمهي زهرا كه ميشود سيزده نفر و خود پيغمبر اكرم چون اهلبيت پيغمبر ميگوييم، خود پيغمبر هم جزء همان بيت است، و جزء همان خاندان است، از اينها خداي تعالي تمام پليديها را دفع كرده، دفع يعني چه؟ نگذاشته پليدي، اراده كرده كه بدي، پليدي، اين پليدي كه ما ميگوييم، اعم از نجاستهاي معصيتي است و صفات رذيله است و نواقصي است كه نبايد آنها داشته باشند، اينها را از آنها دفع كرده، از بقيّه، اگر دفع نكرده باشد، رفع ميكند و اراده كرده كه رفع كند، پس اين كلمهي «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ»، خدا اراده كرده، يك وقت هست ارادهي رفعي است، يك وقت هست ارادهي دفعي است، و يا دفع كرده از آنها پليدي را، يا رفع ميكند و كلمهي يُرِيدُ، اراده خواهد كرد كه دفع بكند يا رفع بكند، پليدي را، نجسي را، از اهلبيت پيغمبر به خاطر پيغمبر، به خاطر عظمتِ پيغمبر.
8. آیا اینکه خدای تعالی پلیدی را ذریه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رفع میکند، شبهه نژاد پرستی در آن وارد نمیشود؟
بعضيها ممكن است بگويند اين نژادپرستي است، كه يك عدّه نژادشان، نه! اين نژادي است كه باصطلاح با نژادهاي ديگر هيچ فرقي ندارد فقط به خاطر احترام پيغمبر، به خاطر محبّتي كه خدا به پيغمبر اكرم دارد، اين عدّه را اراده كرده است كه پليدي را ازشان رفع كند و لذا در خصوص ائمّه، پليدي جهل است، گناه است، صفات رذيله است و خدمت شما عرض شود نسيان و اشتباه است، در خصوص بقيّه همينها است منتها نه الان، بعدها این کار را چون بناي رفع است، خودشان با دست خودشان وارد كردند پليديها را در روحشان، ولي خدا رفع ميكند و انشاءاللّه در بهشت با شيعيان عليبن ابي طالب فرزندان پيغمبر، همهاشان از همهي پليديها دور ميشوند و خدا اراده ميكند و اراده كرده كه همهي پليديها را رفع كند.
9. چه ارتباطهایی بین محبت و اطاعت ممکن است وجود داشته باشد و ولی به کدام یک از این ارتباطات اطلاق میگردد؟
[1]يك وقت هست من شما را دوست دارم امّا فرماندهي شما نيستم، محبّ شما هستم، [2]يك وقت هست شما را دوست ندارم امّا فرماندهي شما هستم، هر دواش ممكن است [3]امّا اگر اين دو تا با هم توأم شد؛ من چون شما را دوست دارم فرمان به شما ميدهم، مصلحت تو را در نظر ميگيرم، اين ميشود وليّ، پس بنابراين وليّ شما خداست.
10. با توجه به آیه ولایت، چرا منحصرا خدا و پیغمبر اکرم و علی بن ابی طالب ولی ما هستند؟
ببينيد خدا به هيچ وجه فرماني كه به مصلحت خودش فقط باشد و مصلحت ما را منظور نكرده باشد ندارد، هيچ وقت، پس وليّ، خداست، وليّ شما پيغمبر است، آن هم كه «وَمَا يَنْطِقُ عَنْ الْهَوَى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى »(سوره نجم، آیات3 و 4)، باز مثل خدا است، مَثل خدا است، «وَالَّذِينَ آمَنُوا»، كه اين جا در تفسير داريم كه علي بن ابي طالب و يازده فرزندش هست، اینها را هم شما بدانيد مثل خدا، مَثل خدا، همان جوري كه خدا تعالي فرمان نميدهد كه روي محبّت نباشد، فرماني نميدهد كه به مصلحت شما نباشد و به مصلحت خودش باشد، همين طور پيغمبر و اهلبيت پيغمبر، همين را ميخواهد اثبات كند در اينجا «إِنَّمَا وَلِيُّكُمْ اللَّهُ»، و فرماندهي است از جانب خدا كه خدا تعيين كرده، اين اشكال رفع ميشود طبعاً كه پيغمبر اكرم ميخواست بگويد كه علي را دوست داشته باشيد، پيغمبر اكرم ميخواست بگويد كه علي بن ابي طالب يك مؤمني است كه «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ»(سوره توبه، آیه71)، خوب همهي مؤمنين نسبت به همهي مؤمنين وليّ يكديگرند، ميخواست بگويد علي بن ابي طالب هم مؤمن است مثلا، كه من ولايت را براي شما عام و خاص و خاصالخاص تنظيم كردم و گفتم كه چون در رديف خدا قرارش داده، چون در رديف پيغمبر قرارش داده و با واو عطف با آنها عطفشان كرده یا علي بن ابي طالب را عطف كرده، از اين نظر همان طوري كه خدا وليّ ما است، پيغمبر وليّ ما است، علي بن ابي طالب هم وليّ ما است خيلي ساده.
11. چرا در آیه ولایت خدای تعالی میفرماید:«وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»(سوره مائده، آیه55) و الفاظ را به صورت جمع آورده است؟
كلمهي جمع و حتي اسم طرف را نبردن، گاهي به خاطر احترام است، گاهي به خاطر تحقير است، يك کسي اين قدر ارزش ندارد كه آدم اسمش را ببرد، كلّي ميخواهد يك چيزي دربارهاش بگويد، این را اسم نميبرد، بعضيها اين جوريند مثلاً، ميخواهد تحقيرش كند، فقط خودش ميفهمد كه او جزء آنهایی است که بعضيها اين جوري هستند، يك وقت هست نه به خاطر تعظيم است، عظمت طرف است، انسان ميگويد مثلاً بعضي آن قدر عظمت دارند، آن قدر شخصيّت دارند، خيلي در آيات قرآن اين مسأله پيش آمده كه: «اَلْكِنَايَةُ اَبْلَغُ مِنَ التَّصْرِيحِ»، مثلاً اگر در آيهي شريفه كه فرموده دربارهي علي بن ابي طالب عليه الصلوة و السلام در سورهي «هل اتي»، آنجا ميبينيد با لفظ جمع اسم نبرده امّا يك خصوصيّاتي را براي آنها نقل كرده كه دوازده دليل بر عصمت اين پنج نفر هست، در همين سورهي «هل اتي»، اسم نبرده، يا مثلاً خداي تعالي ميفرمايد: «قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»(سوره رعد، آیه43)، بگو اي پيغمبر شاهد من خداست و كسي كه در نزد او علم كتاب است، اگر ميگفت علي است، نميگفت «وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»، خوب علي بن ابي طالب تعيين ميشد ولي علم كتاب مال او است، تعيين نميشد، ببينيد «اَلْكِنَايَةُ اَبْلَغُ مِنَ التَّصْرِيحِ» یا مثلاً در همين جا اگر ميفرمود كه: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَ عَلِيُّ بْنُ اَبِي طَالِبٍ»، چيزي را نميرساند، امّا ميگويد: «الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ »، اثبات نماز خواندن را، آن نمازي كه خدا قبول دارد ميكند، «يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ»، اثبات زكات دادن را آني كه خدا دوست دارد ميكند، دقّت كرديد؟ ركوعی كه كمال تعظيم است در مقابل يك بزرگ، اثبات اين را هم ميكند و مردم هم ميبينند كه كِي در ركوع زكات داد؟ كِي در ركوع چيزي به كسي داد؟ آن را كه خودشان ميفهمند كِي هست، اسمش را هم خودشان بلدند، دقت كرديد؟ اينجا ميگويند: «اَلْكِنَايَةُ اَبْلَغُ مِنَ التَّصْرِيحِ»، سيصد آيه در قرآن، به روايات اهلسنت دربارهي علي بن ابي طالب در قرآن نازل شده، شايد حتّي يك جا هم اسم علي بن ابي طالب برده نشده ولي تمام اوصاف علي بن ابي طالب بيان شده است، اينجا هم ميفرمايد كه «وَالَّذِينَ آمَنُوا»، آن كساني كه ايمان آوردند و بعد هم با كلمهي جمع ميگويد، يعني يك عدّهای را هم شامل ميشوند، عدّه ديگري هم هستند، اگر فقط ميفرمود علي بن ابي طالب و ائمّهي اطهار زير سؤال ميرفتند كه آيا اينها مثل علي بن ابي طالب در همهي خصوصيات هستند يا نيستند؟ توضيحش را هم روايات ميگويد، خود پيغمبر اكرم توضيح داده كه: «وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»، علي بن ابي طالب چون در آن زمان بوده يك نمونهاش است و الاّ دوازده نفر ديگر هم هستند، دقت كرديد؟
12. در برابر این اشکال که مگر علی بن ابی طالب علیه السلام چقدر مال داشته است که انگشتری که به فقیر داده است به اندازه خراج یک مملکت بوده است چه جوابی میدهید؟
يك مسألهي ديگري كه غالباً توي اهلسنت توضيح ميدهند و اشكال ميكنند اين است كه علي بن ابي طالب مگر خيلي مال داشت كه يك انگشتر زكات ميدهد كه قيمتش خراج يك مملكت است؟ خوب خيلي بايد آدم مال زيادي داشته باشد، تمام كرهي زمين مال او باشد، زكات كه ميخواهد بدهد، خراج، خراج يعني مخارج يك مملكت در دورهي سال، اين زكاتش ميشود، اين اشكالي است، اوّلاً زكات به معناي زكات واجب نيست، اين را شما بدانيد، زكات زياد داريم توي قرآن كه: مثلاً در سورهي اعلي ميفرمايد كه: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى»(سوره أعلي، آیه14)، مالش پاك باشد، پاكي را ميگويند تزكي، تزكيه، رشد، چيزي كه مايهي رُشد است، اين را ميگويند، پاك، مايهي رشد، فلان چيز، تزكّي يعني رشد كرد، زكات مال هم كه ميدهيد به خاطر اين است كه مالتان بعد از زكات رشد ميكند، از علف هرز و شاخههاي بيجايي كه ممكن است روي درخت باشد و هرس نشده باشد و در نتيجه رشد نكند از اين، زكات، مال انسان را نگه ميدارد، رشد ميدهد، زكات در قرآن زياد آمده كه به معناي زكاتِ واجب نيست، انسان ممكن است تمام مالش هم به عنوان زكات بدهد، «خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ»(سوره توبه، آیه103)، آيهي قرآن است كه يك ثلث مالِ ابولبابه را پيغمبر اكرم گرفت به خاطر اينكه گناهش بخشيده بشود، فقط، يك ثلث مال كه هيچ وقت زكات مال نميشود، هيچ نصابي به حدّ يك ثُلث از مال نرسيده، پس زكاتي كه اينجا در آيهي شريفه دارد اين زكات يعني زكاتِ مستحبّه، يعني مايهي رشد، مايهي كمال، مايهي ترقّيِ انسان، بلكه مايهي ترقّيِ جامعهيِ بشريّت تا روز قيامت، حالا از نظر قيمت، اوّلاً روايتي كه دربارهي قيمتش هست خيلي روايت باصطلاح صحيحي نيست، بر فرض هم باشد، انگشتري كه به دست علي بن ابي طالب است (تازه از نظر تبرّك نميخواهم بگويم)، انگشتري كه در دست علي بن ابي طالب باشد حتماً باصطلاح يك جواهر قيمتي بوده كه حضرت انتخاب كرده براي دستش، نه از نظر پولي بلكه از نظر ارزشي، گاهي ميشود يك تكّهي سنگ، خيلي ببري بازار هيچي نميخرند، ميگويند اين قيمتي ندارد، امّا از نظر واقعي يك قيمت فوقالعادهاي دارد كه نميشود برايش قيمت گذاشت، مثلاً يك تكّه از حجرالاسود در دست شما باشد، چند ميفروشي آقا اين را؟ اين قَدَر از حجرالاسود در دست شما باشد، اگر تمام يك شهري را به تو بدهند ميدهي؟ نه! چون اين يك دانه است، همين يكي است، آن هم از حجرالاسودي كه مجموعش به اندازهي يك بشقاب بیشتر نيست، يك تكّهاش حالا هيچ وقت هم دست هيچ كسي نميافتد، يك تكّهاش دست تو افتاده، در دست علي بن ابي طالب عليه الصلوة و السلام حالا نگفتهاند كه ياقوت بوده، زمرد بوده، الماس بوده، چي بوده، يك چيزي بوده، حالا مثلاً فرض كنيد جبرئيل نگيني را از بهشت براي علي بن ابي طالب آورده باشد، اين قيمتِ يك خراج يك مملكت هست يا نيست؟ خيلي بيشتر است، از يكي از كرات دور دست، يك تكّه سنگ اينها رفتند توي ماه برداشتهاند آوردهاند گذاشتهاند آن را توي موزه، به هر كسي هم نشان نميدهند، و حال اينكه سنگهاي كرهي زمين خيلي قشنگتر و بهتر و سایيدهتر از آنهاست، اين استبعاد ندارد يك چيزي باشد خيلي قيمتي باشد و در دست آن شخص هم كه قرار ميگيرد واقعاً پر قيمت ميشود.
13. در برابر این شبهه که گفته میشود چطور شد که وقتی تیر از پای امیرالمؤمنین علیه السلام کشیدند متوجه نشد ولی وارد شدن سائل به مسجد را متوجه شد، چه جوابی میدهید؟
مسألهي ديگري كه ممكن است پيش بيايد كه اكثراً هم اشتباه ميكنند و پيش هم ميآيد كه علي بن ابي طالبي كه وقتي تير را از پايش ميكِشند اين را نميفهمد (اين جوري ميگويند، من اين جوري نميگويم، خدا نكند كه من اين جوري بگويم) و ميفهمد كه يك سائلي اينجا سؤال كرده و انگشتر را توي نماز به سائل ميدهد، عرض ميكنیم اوّلاً نميفهمد بسيار حرف غلطي است، نگوييد يك وقت كه علي بن ابي طالب تير را كه از پايش كشيدند نفهميد. اين نسبت جهل و نفهمي، آن هم در يك همچين جايي به علي بن ابي طالب دادن از غلطترين حرفها است و اگر با توجّه باشد جسارت به علي عليه الصلوة و السلام است، فهميد، چطور نميفهميد؟ فهميد، يك مورچه هم روي پايش راه ميرفت ميفهميد، منتها در مقابل عظمت پروردگار، در مقابل بزرگي خدا به روي خودش نياورد، اين جوري ميشود ديگر، يك شخصي ميگويند توي شلوارش يك عقربي رفته بود، در مقابل مثلاً شاه هم وايستاده بود، اين عقرب هيِ گزيد، گزيد، گزيد تا وقتي افتاد به زمين، اين همين طور خبردار ايستاده بود، وقتي يك آدم بيربطي در مقابل يك بيربطي به خاطر يك قدرتهاي ظاهري، در مقابل نيش عقرب هيچ تكان نميخورد، علي بن ابي طالب در مقابل خدا ايستاده، دارد با خدا مناجات ميكند، با خدا حرف ميزند، برای اينكه يك تيري از پايش كشيدهاند تكان بخورد؟ به روي خودش بياورد؟ به روي خودش نياورد، اين را شما بدانيد، نه اینکه نفهميد، اگر نميفهميد در موقع نماز بايد بگوييم چون «وَقُلْ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ»(سوره توبه، آیه105)، هر چه ميخواهيد بكنيد، خدا ميبيند، پيغمبر ميبيند، علي بن ابي طالب، ائمّهي اطهار ميبينند كه در آيهي شريفه قرآن است بگوييم خوب است وقتي كه علي بن ابي طالب شبها که مخصوصاً هزار رکعت نماز ميخوانده، ديگر ما هر كاری میخواهيم بكنيم، بكنيم، او دیگر نميبيند، اين حرف غلط است، پس ميفهميد، اين را نگوييد نميفهميد و از آن طرف، اگر كسي روحش متصّل به خدا باشد، اگر كسي ارادهاش ارادهي الهي باشد، اگر كسي مأنوس با خدا باشد، همان جا خداي تعالي كار خدايي دارد ميكند، به سائل اين زكات را ميدهد، چون خداست، خدا كه نگفته كه حتماً تو بايد يك حالتِ باصطلاح بدون اختياري از خودت نشان بدهي، آنچنان وايستي كه هيچ كار ديگري نكني، نه اين جوري نيست، خدا خواسته، هر چه او ميخواهد بندگي كني، هر چه او ميخواهد تو انجام بدهي، و علي بن ابي طالب هم انجام داد.
14. آیا دادن انگشتر به فقیر در نماز توسط علی ابی طالب علیه السلام فعل کثیر نیست؟
بعضي ميگويند كه اين فعل كثير توي نماز، نماز را باطل ميكند، حالا مخصوصاً اگر فقیر هم دور وايستاده باشد، خوب انسان بخواهد اشاره كند بيا، فعل كثير در نماز واجب اوّلاً اشكال دارد، و ثانياً علي بن ابي طالب در نماز مستحبي بود مسلّم، شما در نمازهاي مستحبي ميتوانيد راه برويد نمازتان را بخوانيد، ميتوانيد اگر مشكلي بود، رو به قبله، پشت به قبله، نماز مستحبي را بخوانيد، كه آيهي شريفه «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»(سوره بقره، آیه115)، هر جا رو كنيد همان جاست طرف خدا، روايات زيادي هست كه منظور در نمازهاي مستحبي است، قبله مال نماز واجب است، شما ميتوانيد نشسته نماز مستحبي را بخوانيد میتوانید حتي خوابيده نماز مستحبي را بخوانيد، نماز مستحبي است، از آن طرف علي بن ابي طالب فعل كثير انجام نداد، فعل كثير نيست. اگر كسي حالا توي نماز انگشترش را در آورد، فعل كثير نیست، در حال ركوع هم باشد، دست هم واجب نيست كه سر زانو باشد، شما ميتوانيد وقتي كه ركوع هستيد دستهايتان را آويز كنيد، ميتوانيد، امّا زشت است، ولي ميتوانيد با دستتان پشت گردنتان را بخارانيد، در نماز واجب حتّي، انسان توي نماز واجب هم که باشد انگشترش را در ميآورد ميدهد به سائل، اشاره ميكند به سائل بيايد جلو و بگيرد، اينها جز باصطلاح چه جوري عرض كنم؟ بهانهگيري است، ميخواهند اين آيه را از بين ببرند و مهمترين آيهاي است در قرآن درباره خلافت بلافصل علي بن ابي طالب عليه الصلوة و السلام و دربارهي ولايت علي بن ابي طالب و دربارهي ولايت ائمّهي اطهار عليهم الصلوة و السلام [است].
15. چرا خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام غصب شد؟ و فرق بین بین بنی امیه و بنی العباس چه بود؟
چون دنيا دار امتحان است وقتي كه يك عدّه نفهميدند ولايتِ الهي به چه معنا است، نفهميدند، خيال كردند ولايت يعني حكومت، ولايت يعني رياست، آمدند غصب خلافت كردند، ميبينيد كه خلافتِ پيغمبر را به جايي رساندند كه خود مسلمانها تحريك شدند، بيوفايي ديدند، بيتعهّدي ديدند، آمدند و بعضي از خلفا را طردشان كردند، خودشان موجب شدند كه بعضي از خلفا مورد لعن واقع بشوند، شما خلفاي اموي را ببينید در چه حدّي خودشان را از بين بردند به طوري كه با اينكه چند آيه در قرآن دربارهي حرمت خمر وارد شده، يكي از كارهاي رسمیشان شرابخواري بود، يكي از كارهاي رسميشان ظلم بود، يكي از كارهاي رسميشان اذيّت اهلبيتِ پيغمبر بود و بنيالعباس هم كه بعد آمدند روي كار، اينها بدتر از آنها بودند از يك جهت، چون همان فرقي كه بين كافر و منافق هست و منافق در درك اسفل از آتش است، اين حالت را بنيالعباس پيدا كردند.
16. حضرت امام کاظم علیه السلام در جواب هارون الرشید که بنی العباس را مقدم بر اهل بیت پیغمبر میدانست، چه جوابی دادند؟
[بنی العباس] از يك طرف خودشان را متصّل به پيغمبر اكرم ميدانستند، ما پسر عمّ پيغمبريم و گاهي با ائمّهي اطهار محاجّه ميكردند كه ما مقدّميم، در يك جرياني هارونالرشيد به حضرت موسي بن جعفر عرض ميكند به ايشان كه ما جلوتر هستيم در خلافت تا شما، به جهت اينكه شما پسر عموي پيغمبريد درست هست، ما هم پسرعموي پيغمبريم، امّا يك فرقي بين ما و شما هست، پيغمبر وقتي از دار دنيا رفت جدّ شما از دنيا رفته بود كه ابيطالب باشد، و علي بن ابي طالب بود، ولي جدّ ما عبّاس زنده بود، اگر بنا باشد ارثي به كسي برسد به عمو زودتر ميرسد تا به پسر عمو، اين جوری استدلال ميكرد.
حضرت ميفرمود كه: ما به پيغمبر نزديكتر از شما هستيم، منتها زود نميفرمود اين مسألهي باصطلاح مباحثه و مجادله كه خودش يك بحث بسيار مهمّي است و هر كسي نميتواند با خصم مباحثه و مجادله به نحو صحيحي بكند حضرت نفرمود ما چون پسر دختر پيغمبريم، بلكه فرمود که اگر الان پيغمبر زنده بشود دخترت را از تو بخواهد چكار ميكني؟ اين حواسش نبود كه حضرت موسي بن جعفر چي ميخواهد بگويد؟ عرض كرد كه: «اَفْتَخِرُ بِالْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ»(«فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوْ أَنَّ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله نَشَرَ فَخَطَبَ إِلَيْكَ كَرِيمَتَكَ هَلْ كُنْتَ تُجِيبُهُ فَقَالَ سُبْحَانَ اللهِ وَ لِمَ لا أُجِيبُهُ بَلْ أَفْتَخِرُ عَلَى الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ وَ قُرِيشَ بِذَلِكَ فَقُلْتُ لَكِنَّهُ صلي الله عليه وآله لا يَخْطُبُ إِلَيَّ وَ لا أَزُوجُهُ فَقَالَ وَ لِمَ فَقُلْتُ لِأَنَّهُ وَلَدَنِي وَ لَمْ يَلِدْكَ فَقَالَ أَحْسَنْتَ يَا مُوسَى» بحارالانوار 48/127 و 93/240، احتجاج طبرسی 2/391، عيون اخبار الرضا عليه السلام 1/83) افتخار به عرب و عجم ميكنم كه دامادي مثل پيغمبر داشته باشم، حضرت موسي بن جعفر فرمود: فرق ما با شما همين است كه اگر الان پيغمبر زنده بشود، دختر من به او محرم است و دختر من را نميخواهد چون دختر من دختر او است، از نظر همهي احكام، همهي علماي اسلام اين حكم هست و بعد، پيغمبر اكرم فرمود كه هر كس با من از مكّه هجرت نكند، از ولايت من چيزي به او نميرسد، اين آيهي قرآن است و عموي ما عباس وقتي كه پيغمبر هجرت كرد رفت به مدينه، او هجرت نكرد و اين صريح قرآن است كه از ولايت به او چيزي نميرسد، لذا موسي بن جعفر عليه الصلوة و السلام وقتي اين جواب را به هارون دادند، هارون گفت كه اينها را به مردم هم ميگويي؟ اگر به مردم بگويي كار تمام است، حضرت فرمود كه نه كسي از من سؤال ميكند، نه كسي به طرف من ميآيد، نه هم من با كسي اين حرفها را ميزنم، اينها خلفاي جور بودند، خلفايي بودند كه اسمشان خليفه بود، وابستهي به پيغمبر خودشان را ميدانستند، حتّي مقدم بر اهلبيت پيغمبر عليهم الصلوة و السلام.