معرفت امام عليه السلام، نيكي به والدين ق1
19محرم الحرام1438
30 مهر 1395
21 اكتبر 2016
بسم الله الرحمن الرحيم
در محضر استاد آيت الله سيد حسن ابطحي
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
«وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْني أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاه».[1]
اين آيه شريفه در احاديث دارد كه درباره حضرت سيد الشهدا عليه الصلاه و السلام نازل شده. ترجمه تحت اللفظي آيه شريفه اين است كه ميفرمايد: ما به انسان وصيت كرديم كه به والدينش احسان كند.
حملته امه كرها و وضعته كرها: در مدت حمل با ناراحتي و فشار و زحمت، مادر فرزند را حمل ميكند و وقتي هم كه وضع حمل ميكند با زحمت و ناراحتي و حداقل حمل و فصال، يعني از روزي كه زن حامله ميشود تا وقتي كه فرزندش را از شير ميگيرد، سي ماه طول ميكشد حداقل و الاّ حداكثر سي و دو ماه. چون دو سال كه بيست و چهار ماه باشد، دوران شيرخوارگي طول ميكشد و نه ماه هم كه دوران حاملگي كه مجموعا ميشود سي و سه ماه. ولي بعضي از بچهها هستند كه در شش ماهگي متولد ميشوند كه در سن شش ماهگي فرزند ميماند و حداقل دوران حمل و شيرخوارگي، سي ماه است. در اين آيه شريفه پروردگار متعال ميفرمايد. «و حمله و فصاله ثلاثون شهرا. حتي اذا بلغ اشدّه». تا اينكه به حد به اصطلاح استخوان بندي محكمي ميرسد. بچه انسان وقتي متولد ميشود خيلي ضعيف است. شايد در بين حيوانات فرزندي ضعيفتر از فرزند انسان نباشد. خود انسان هم همينطور است. هر حيواني را شما تصور كنيد وقتي كه وضع حمل ميكند احتياج و نياز زيادي به قابله و طبيب و بيمارستان و بعد هم به دارو و درمان و اين حرفها ندارد. حيوانات چهار پا كه شايد همان روز اول سرپا ميايستند و شير ميخورند و حيوانات غير چهارپا هم كه از تخم يا بيرون ميآيند يا بهرحال زائيده ميشوند، اينها هم همان روزهاي اول ميفهمند كه چه كار بايد بكنند و چطور بايد اداره بشوند. اين انسان است كه خيلي ضعيف است. اگر جائي كه يك گاو وضع حمل ميكند، يك انسان وضع حمل بكند، بچهاش درجا ميميرد. با همين خصوصيات با همين برنامهها.
دقت كرديد؟ «حتي اذا بلغ اشدّه». حالا جان گرفته بچه. متأسفانه همين انسان ضعيف بيچاره فاذا هي خصيم مبين. يك روز سر بلند ميكند با پروردگار در ميافتد. با خداي به اين مهرباني نافرماني ميكند. «و بلغ اربعين سنه». به سن چهل سالگي رسيده، ديگر عقلش كامل است، چون انسان يك سربالايي در دوران عمر دارد، يك سرازيري. معمولا اينطور است. حالا شايد در زمانهاي ما قبل از چهل سالگي، انسان سرازير ميشود. اما در گذشتهها، در سن چهل سالگي سرازير ميشد. «من نعمره ننكسه في الخلق». كسي كه عمرش را زياد به او ميدهيم عمري ميدهيم باصطلاح، اين را در خلقت ميشكنيمش. «حتي اذا بلغ اربعين سنه». به چهل سالگي انسان رسيده عقلش باصطلاح كامل شده، هنوز سرازير نشده، الان در اوج است، در اوج عقل، در اوج قدرت، در اوج زندگي، تجربيات فراوان. همه چيزش درست. اينجاي آيه معلوم است كه اين انساني كه خدا در اين آيه شريفه ميفرمايد، يك انسان خاصي است كه كمكم ميرود به سراغ كسي كه اين آيه براي او نازل شده. «حتي اذا اربعين سنه قال رب اوزعني اشكر نعمتك». خدايا به تعبير ما توفيق بده كه من نعمتهايت را شكر كنم. انسان وقتي كه به سن چهل سالگي رسيد و عاقل شد، ديگر گناه نبايد بكند. در حديث داريم كه شيطان دست به صورت مرد و زن چهل ساله ميكشد كه در حال گناهند، گنهكارند، ميگويد: وجه لا يفلح ابدا؛ صورتي كه ديگر رستگار نميشود. بدبختي كه ديگر قابل جبران كردن اين بدبختيهايش نيست. آخر تو چهل سال از عمرت گذشته، عاقل شدي، عقلت ديگر بيشتر از اين نخواهد شد، كي ميخواهي دست از گناه بكشي و عقب سر شيطان حركت نكني و بيايي به طرف خدا؟
هفته گذشته عرض كردم كه خدا روي نوبت، روي نوبت هم كه شده، آخر نوبت خدا رسيده ديگر، در سن چهل سالگي هنوز نوبت خدا نشده؟ خدا بايد داد بزند كه هنوز نوبت ما نشده. «الم يان الذين آمنوا ان تخشوا قلوبهم لذكر الله». اينجا اين آيه معلوم است كه يك انسان خاصي را دارد ميگويد، ماها را نميگويد. «رب اوزعني اشكر نعمتك و التي انعمت علي و علي والديه». نعمتهايي كه بر من و بر پدر و مادرم عنايت كردي. «و ان اعمل صالحا ترضاها.» خدايا به من توفيق بده كه من عمل صالحي بكنم كه تو راضي باشي. تو را راضي كند. «و اصلح لي» خدايا كارهاي مرا اصلاح كن. خودت به عهده بگير. خيلي خوب است كه انسان كارهايش را به خدا وابگذارد. و همچنين ذريه مرا. «قو انفسكم و اهليكم نارا.» هم خودتان را هم اهل بيتتان را از آتش جهنم. من را توي قبر زنم نميگذارند. يكي هم بايد خودش را از آتش جهنم نجات بدهد هم اهلش را. البته اهل، نسبت به هر فردي تفاوت ميكند. يكي فقط صاحب يك خانه است. يك زن دارد، چهار تا بچه، اينها را بايد نجات بدهد ديگران از فاميل هم هيچ گوش به حرفش نميدهند، هيچ شخصيتي براش قائل نيستند كه به او اعتنا بكنند. بعضي از افراد توي فاميلشان اين است. يك نفر هست بزرگ يك فاميل است، همه گوش به حرفش ميدهند. اين واجب است برايش كه به تمام فاميلش، زنهايشان را، غيبت نكنيد، حجابتان را رعايت كنيد، دروغ نگوييد، نمازهايتان را اول وقت بخوانيد، مستحب و واجب و مكروه و حرام، همه را تذكر بدهد. تمام فاميل. به اندازهاي كه وسعت [دارد] شخصيتش در آن فاميل، چطور وقتي كه اين آقا از دنيا ميرود، در اعلاميههايي كه ميدهند، ده تا فاميل ميبنيد كه امضا كردند، بزرگ خانواده كي از دنيا رفته. اين چه بزرگي بود كه هيچكدامتان گوش به حرفش نميداديد و او هم هيچي به شماها نميگفت. بزرگي اينجاها است.
يكي اهلش فاميلش است، يكي بزرگتر است، يك شهر اهل او هستند. يكي يك مملكت اهل او هستند. يكي هم مثل حضرت بقيه الله روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء تمام اين پنج ميليارد جمعيت كره زمين، در اين كره اهل او هستند و بايد همه را از آتش جهنم نجات بدهد. اگر ما گوش به حرفش بدهيم،« و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين». پس بنابراين حالا ما درباره خودمان صحبت ميكنيم. «قو انفسكم و اهليكم نارا». شما مرد خانه، زنت را، بچههايت را، هر كس از فاميلت كه حرف تو را گوش ميدهد بايد از آتش جهنم نجات بدهي. تو زن خانه، بچههايت را بايد از آتش جهنم نجات بدهي و شوهرت را هم بايد همت كني كه از آتش جهنم نجاتش بدهي. «رب اوزعني ان اشكر نعمتك. التي انعمت عليّ و علي والديه و ان اعمل صالحا ترضاها. و اصلح لي و لذريتي» هم خودم، هم ذريهام را حضرت سيد الشهدا صلواه الله عليه در روايت فرمودهاند، براي ذريهاش تا روز قيامت از خدا خواسته كه اينها را خدا اصلاحشان كند.
آيه شريفه اين ترجمه تحت اللفظيش بود كه عرض كردم و تذكراتي كه در ضمن عرض شد، مربوط به تحت اللفظي آيه است. يعني وقتي شما اين آيه را توي قرآن ميخوانيد و ترجمه زير سطر آيات را نگاه ميكنيد، همين معنا به دستتان ميآيد. اما در تفسير دارد مراد از انسان در اينجا حضرت سيد الشهداء عليه الصلاه و السلام است و انسان كامل هم آن حضرت است. به قول ما طلبهها اطلاق المطلق ينصرف علي فرد الاكمل؛ الانسان كه ميگويند آن انسان كامل منظور است. انسان كامل، آن انساني كه چشمش چشم خدا است، گوشش گوش خدا است، زبانش زبان خدا است، ارادهاش اراده خدا است، قلبش ظرف مشيت پروردگار است. خدا وقتي ميخواهد اراده كند، طبق اينهايي كه عرض ميكنم همه مضامين روايات است، خدا وقتي كه ميخواهد اراده بكند، اول در قلب حسين بن علي، در زمان ما در زمان حضرت بقيه الله ارواحناه فداه، اول اراده را جا ميدهد و آماده ميكند تا يك چيزي خلق ميشود. اينها مضامين روايات زيادي است كه هست. آن انسان كاملي كه آنچه خدا ميبيند، او هم ميبيند، آنچه خدا ميشنود، او هم ميشنود. آنچه خدا بايد در مخلوقش انجام بدهد، با دست او و با اراده او انجام ميشود. ايني كه ما ميگوييم عين الله، اذن الله، لسان الله، يد الله، جنب الله به ائمه اطهار، منظور همين است. شما هر چه را ميخواهيد ببينيد با چشمتان ميبينيد. خدا هم هر چه را كه ميخواهد ببيند به وسيله روح مقدس خاندان عصمت و معصومين عليهم الصلاه و السلام ميبيند. يعني اينجور اراده كرده. اين اراده را خدا از آن وقتي كه ارواح مقدسه خاندان عصمت و اين معصومين عليهم الصلاه و السلام را خلق فرمود: «خلقكم الله انوارا فجعلكم بعرشه محدقين حتي منّ علينا بكم.» خداي تعالي ارواحتان را در عرش خلق فرمود. بعد براي اينكه به ماها خداي تعالي يك محبتي كرده باشد، يك اكرامي كرده باشد، ما اگر آدم بشويم و بفهميم كه خدا چه محبتي كرد، چه منتي به سر ما گذاشته، «لقد منّ الله علي المؤمنين اذ بعث رسولا من انفسهم». منت گذاشته خدا. «حتي منّ علينا بكم». تا اينكه خدا منت گذاشت بر ما كه اينها را فرستاده توي ماها. ما قدْرش را ندانستيم. قدْرشان را ندانستيم. الان هم معلوم نيست اگر امام عصر ارواحناه فداه تشريف بياورند، يك عده، شماها انشاء الله آنهم به خاطر اينكه در مجلس نشستيد و شرم حضور دارم همچين صراحتا بگويم همهمان، نه انشاء الله ما جزء آنها نيستيم، ولي اگر يك خردهاي مزاحمت بكند حضرت، ما حضرت را ميخواهيم تشريف بياورد حضرت، صلوات بفرستيم، برويم. نان بخواهيم به ما بي پول بدهند، خلاصه خورد و خوراكمان روبراه بشود، و زحمتمان كم بشود و درآمدمان بيشتر بشود، خلاصه در مجموع وقتي كه جمع بندي ميكنيم ميبينيم كه هدف استراحت خودمان است، خودمان را دوست داريم نه امام زمان.
يك شب جمعهاي يك خانمي يك پيرزني بود نقل ميكرد ميگفت مسجد جمكران خيلي شلوغ بود. آن سابقها شماها شايد يادتون نباشد يا نرفته باشيد. ولي ما وقتي طلبه بوديم ميرفتيم مسجد جمكران، يك مسجد نيمه مندرسي بود، مرحوم آقاي بروجردي پول داده بودند، يك تعميراتي كرده بودند، اين تعميرات اخيرش مال دستور آقاي بروجردي بود. ولي وسط بيابان يك مسجد كوچك كه آنهم مكرر ميشد شبهاي جمعه تا صبح مثلا من يا بعضي از رفقا تنها بوديم تا صبح. كسي نبود. حالا ماشاءالله اينقدر جمعيت زياد شده، شايد شبهاي جمعه يكي دو هزار جمعيت آنجا ميروند. اين پيرزن در خواب حضرت بقيه الله را ديده بود. عرض كرده بود آقا خيلي الحمد لله اينجا وضعش روبراه شده. خيلي جمعيت ميآيد. حضرت فرموده بود اينها براي خودشان ميآيند. براي من همان يكي دو نفر سابق، همانها هستند. حالا ميخواهي برويم سؤال كنيم؟ از يك آقائي سؤال كرد. آقا شما براي چه اينجا آمديد؟ من مدتي است ازدواج كردم بچهدار نشدم، آمدم اينجا امشب بچه دار بشوم. خوب ايشان كه براي بچه دار شدن خودش بوده. شما براي چي آمديد؟ ما مستأجريم خانه نداريم، اذيتمان ميكنند. حضرت خانهاي به ما بده. ايشان هم كه براي خانه. همينطور گشتم توي اين هزار نفر جمعيت، يكيك، حضرت از همهشون سؤال كرد، همه هر يكي يك چيزي. غير از اين است؟ نه انصافا غير از اين است؟ بهشت هم كه حتي بخواهيم، باز خودمان را خواستيم. يعني اگر بگوييم كه ما ميرويم مسجد جمكران خدا اينقدر ثواب به ما بده كه تا مرديم برويم توي بهشت. خوب. پس تو باز هم خودت را دوست داري. ميخواهي خودت راحت باشي توي جهنم نيفتي.
بعد حضرت راه رفتند تا رسيدند به يك نفري. به يك نفري گفتند چرا؟ اين زانوها را در بغل گرفته بود. صبحهاي جمعه دعاي ندبه را خوانديد كه «بنفسي انت من مغيب لم يخل منا. عزيز علي علي الخلق و من لاتري». بر من سخت است كه همه را ببينم و تو را نبينم. «الهي عظم البلاء». خدايا اين بلاي فراق حجه ابن الحسن بر من عظيم شده. «و ضاقت الارض». اين بر من تنگ شده. اينجور چند تا داريم توي مسجد جمكران، توي حرم امام رضا صلواه الله عليه؟ چند نفر در مجالس، محافل مختلف، كه زيبا دوست باشند، زيبا پرست باصطلاح و جمال باطني حجه ابن الحسن عليه الصلاه و السلام را ببينند و عاشق او باشند و محبت به او داشته باشند و بگويند يكي وصل و يكي هجران پسندد، يكي درد و يكي درمان پسندد. من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد. چند تا اينجوري سراغ داريد؟ وقتي كه ميگوييم خدايا مريضهاي اسلام را شفا بده همه ميگويند بلند خيلي هم با حرارت، الهي آمين. چون يا خودشان مريضند يا يك مريضي سراغ دارند. اما وقتي ميگوييم خدايا مرضهاي روحيمان را شفا بده. ميگويند الهي آمين. چطور شد اينطور؟ حال اينكه همه ماها كه همينجا نشستيم ها، بالاخره يك مرض روحي داريم. چون به مقام انسان كامل نرسيدهايم. انسان كامل آن انساني است كه چشمش چشم خدا باشد. گوشش، گوش خدا. «عبدي اطعني حتي اجعلك مثلي». اي بنده من اطاعت من را بكن تا مثل من بشوي. بعضي گفتند مثلي. مثل من باشي. از توضيح بعدش شايد همين معنا بدست بيايد كه من چشم تو ميشوم. من گوش تو ميشوم. من زبان تو ميشوم. زبانت زبان خدا ميشود. گوشت گوش خدا ميشود. چشمت چشم خدا ميشود. من وقتي به چيزي ميگويم باش، هست. تو هم وقتي به چيزي بگويي باش هست. به اين مرحله از كمال خواهي رسيد.[2]
ادامه دارد...